Saturday, January 24, 2015

خاطرات زندانی سیاسی سعید ماسوری از زندان گوهر دشت کرج


نامه زنداني سياسي سعيد ماسوري از زندان گوهردشت كرج - قسمت اول

خبرگزاری قاصدان آزادی: سعيد ماسوري بيش از چهارده سال است در زندان زير شكنجه و فشار با حكم حبس ابد محبوس است . درزير قسمت اول از نامه اي كه خطاب به برادر كوچكش در فضاي مجازي منتشر شده از نظرتان ميگذرد:

برادرعزیز و دوست داشتنی ام وحید...

ازخیلی وقت ها پیش ، از من خواسته بودی که از زندان برایت بنویسم و از فضا و شرایط زندان برایت بگویم، صادقانه بگویم که رغبتی به نوشتن نداشتم چون می دانستم تا بخواهم آن را جمع و جور کنم، قطعاً در بازرسی ها و تفتیش های زندان توقیف می شود. چرا که در زندان اجازه نمی دهند نوشته ای را بیرون بدهی، مگر چند خط احوالپرسی آنهم بطور ماهانه این را هم بلافاصله اضافه کنم که نوشتن این صفحات را هم با ترس و دلهره، هم بخاطرعواقب کیفری آن و هم بخاطر ناقص ماندن، با تردید بسیار شروع کردم و تقریباً بدون هیچ تصحیح و بازنویسی، تنها سعی کردم بسرعت بنویسم و در اولین فرصت پیش آمده به بیرون بفرستم، لذا قطعاً نقص و کمبود و حتی جملات ناقص و چه بسا غلط هم در آن خواهی یافت که عمدتاً به علت شتاب در نوشتن بوده... البته کم سوادی خودم هم بی تاثیر نبوده ...
نکته دیگر اینکه از آنجائیکه نه نویسنده بوده ام ونه اهل قلم یکسری وقایع، مشاهدات و احساساتم رانوشته ام گاهی از زبان راوی اول شخص و زمانی از زبان راوی سوم شخص و...نوشته ام که نتوانسته ام آن را یکدست کنم بنابراین هر چه به ذهنم می آمد به همان شکل می نوشتم.لذا راوی و مخاطب و غیره در کار نیست و انسجام درستی هم ندارد مگر اینکه خودت آنرا مرتب کنی (که به نظرم به زحمتش نمی ارزد)…اسامی افراد را هم عامداً نیاورده ام که اگر مطالبی را اشتباه کرده و یا قضاوت غلط کرده ام، تولید مساله ای برای آنها نباشد و فرصت را به آنها داده باشم تا روایت خودشان را بنویسند... اگر چه برخی با ادعاهای بی اساس و شهادتهای دروغ خود، سالهای سال بر محکومیتم افزودند که البته در قیاس با ظلم و اجحاف قوه قضائیه مسلوب الاختیار و بله قربان گو و بویژه قضّاتی که برای چاپلوسی و یا از ترس مؤاخذه اربابان، در شدت مجازاتها و احکام صادره بر هم سبقت میگیرند،محلی از اعراب ندارند ،تنها اسم کامل کسانی را نوشته ام که در سرنوشت این مملکت نقش داشته اند و بهمین خاطر بحثی "فردی" نبوده...
خوب... از آنجائیکه دوران قبل از زندان را گرچه سن وسالت کم بوده ولی کم و بیش میدانی، و تو هم بیشتر از فضا و احوالات زندان پرسیده بودی، من هم با مقدمه ای کوتاه شروع کردم و بلافاصله لحظه ای را نوشتم که خودم را بر تخت بیمارستان(زندان) یافتم... در ادامه می خواستم تنها حوادث و وقایع را برایت بنویسم، ولی آنرا خسته کننده و تکراری دیدم. چون زندان بعنوان نوعی از زندگی( اگر نگویم مرگ ) تنها تکرار است، تکرار است و باز هم تکرار ... و این نمی تواند چندان مفید فایده بوده و جاذبه ای داشته باشد... از طرفی می خواهم بعنوان برادرکوچکترم (کوچکی سنی را میگویم داداش کوچولو!) بدانی که چهره خروجی من ( برادربزرگترت ) در انتهای این خاطرات ممکن است خیلی برای تو خوشایند نباشد و بدان که با الگوها و آرمانهای توحیدی و آزادیخواها‌نه خودم و بسیاری ازهمقطارانم که قهرمانانه بر چوبه‌های دار بوسه‌ زدند بسیار فاصله دارم و هم ازاین روست که با وجود اینکه ۱۴ سال است که در زندان هستم ولی‌ هنوز زنده‌ام و اعدام نشده‌ام ولی‌ همقطارانم همه!!! اینرا نه از موضعی شهادت طلبانه و فناتیک بلکه ازآنرو می‌گویم که می‌خواستم در خلال این سطور هم، همان باشم که واقعا بوده و هستم نه چیزی بیشتر، تا پیوسته به خاطر داشته باشم که نسبت به آرمانها و در حق مردمان مظلوم و ستمدیده میهنم بسیار بدهکار و شرمنده‌ام و عمدتا شایسته مؤاخذه وسرزنش، تا تفاخر و طلبکاری بخاطر سنوات زندان و وقایع آن...با اینهمه باز هم گمان می‌کنم که لذت زندگی (حتی اگر بخش زیادی از آن در زندان باشد)و کلاً معنای” انسان بودن”، تلاش و بازهم تلاش برای پر کردن همین فاصله هاست، هم در زندگی شخصی و هم در ارتباط با کشور و هموطنانم لذت زندگی آنجائیست که بدانم زندگی ام مصروف کاری شده درراستای آنکه دیگرکسی مجبور نباشد به خاطرمطالبه حقوق حقه مردمش اعدام و شکنجه شود و یا مجبور نباشد که همه یا بخشی از زندگی‌اش رادر زندان بگذراند...تا دیگر پدران، مادران و همسران مجبور نباشند فراق و جدایی عزیزانشان را تحمل کنند... و بالاخره... تا دیگر دختر و پسر بچه ایرانی اشک ستمی که بر او و خانواده اش رفته را بر گونه هایش احساس نکند... راستی! این دلیل خوبی برای تحمل این فراقها , جدائیها , اعدام ها و تحمل این همه سالیان زندان نیست؟؟
با طلب بخشش از خداوند متعال و هم میهنانم بخاطر همه قصور وتقصیراتم…
اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرِکوا اَنْ یَقوُلوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفتنون (مردم فکر میکنند هم اینکه گفتند به خدا ایمان آورده اند کافیست و دیگر آزمایشی نمی شوند)
از آنجایی که قریب به ۱۴ سال از این قضایا می‌گذرد،بخاطر آوردن جزئیات و تاریخ وقایع چندان ساده نیست. تلاش کردم با برخی‌ یادداشت های بجا مانده(چون چندین بار یادداشتهایم را در تفتیشهای زندان بردند و یا در جابجأیی‌ها از این زندان به آن زندان توقیف کردند) و خاطرات بچه‌های دیگر قدری از آن وقایع راباز نویسی کنم و لذا ممکن است چندان دقیق نباشد و یا بعضا تقدم و تأخر حوادث به هم خورده باشد... روز ۱۹ دی‌ ماه ۱۳۷۹ بود، حوالی ۷ شب که در شهر اهواز منتظر ماشین ایستاده بودیم، غافل از اینکه در یک تور پلیسی گسترده افتاده بودیم ولی‌ متوجه آن نشده بودیم. با وجودیکه مستمرا مواظب اطرافمان بودیم ولی‌گسترده بودن و تنوع ماشینها و تیمهای مراقبتی اطلاعات مانع از شک کردنمان شده بود،چون تصورش را هم نمی‌کردیم که برای ۲ نفر اینهمه نیرو به کار بگیرند. لذا با همین ساده انگاری از دوستم غلام حسین جداشدم تا چند بسته بیسکویت برای بین راه تا تهران بگیرم...به همین منظور از او که جلو خیابان ایستاده بود که ماشین بگیرد جدا شدم و وارد یک مغازه شدم...هوا تاریک بود و خنک... چراغهای همه مغازه‌ها مثل خروجی همه شهرها روشن،ولی‌ ترددات جز برای مسافران و اهالی آن منطقه نسبتا خلوت بود. وارد مغازه شدم و سفارش چند بیسکویت دادم و همین که خواستم کیف پولم را دراورم،چیزی به سنگینی‌ یک پتک و از پشت توی سرم خورد و یکی‌ هم بلافاصله از کمر مرا محکم گرفت، به طوریکه دستهایم را نتوانم تکان بدهم. درحالیکه بر اثر ضربه خون روی صورتم‌ جاری شده بود،یکی‌ دیگر با ضربات محکم اسلحه ش به فک و دهانم می‌کوبید تا دهانم را باز کند و نگذارد سیانورم را بشکنم... ولی‌ من قبلا این کار را کرده بودم و به تدریج در حال بیجان شدن ،روی دستشان می‌‌افتادم...آنها هم مستمرداد می‌زدند که مردم جمع نشوند وبه همه می‌گفتند که ما دزد و قاچاقچی مواد مخدر هستیم تا مانع تجمع و یاهرگونه همدردی و دلسوزی شوند... البته این سیاست همیشگی آنها بوده...الغرض...دیگرمتوجه چیزی نشدم...

---------------------------

خاطرات تكان دهنده زنداني سياسي سعيد ماسوري
خاطرات زندان و نیم نگاهی‌ از درون(قسمت دوم)
خبرگزاری قاصدان آزادی: ... نمیدانم چقدر طول کشیده بود، شایدآنطور که مأموران اطلاعات می گفتند ۴۸ ساعت، شاید هم کمتر یا بیشتر... بهرحال وقتی بهوش آمدم دیدم روی تخت بیمارستان هستم و دستها و پاهایم از چهار نقطه با دستبندهایی محکم به تخت زنجیر شده و سِرمی هم به دستم وصل است،
سَرَم باندپیچی شده و لب پائینم بخیه خورده است. حتی الآن هم که بعد از ۱۴ سال از این قضیه، دارم این سطور را می نویسم، آنقدر احساس مشمئزکننده و تنفرانگیزی دارم که دوست دارم سریع تمامش کنم.
احساس شکست، گیر افتادن و درماندگی، آن هم در شرایطی که در فضای خفقان آور آن بیمارستان دور تا دورم را هم مأموران وزارت اطلاعات گرفته و قیافه هایی پیروزمندانه که گویی فرماندهی کل قوا را گرفته بودند و مستمر می خواستند سؤال کنند و چیزهایی بشنوند و من هم فقط نگاهشان می کردم و چشمهایم را آرام می بستم و باخودم میگفتم خدایا مرا ببخش که زنده به دست اینها افتادم و حال این ‌گونه مست باده پیروزی اینگونه بالای سَرَم رژه میروند... اوایل اصلاً نمیدانستم واقعاً چه خبراست، انگار یک کابوس بود... حقیقتاً دردآور و تنفرانگیز بود، بوی بد زخم و چرک بیمارستان هم فضا را چند برابر منزجرکننده تر می کرد... نمیدانم چقدر آنجا بودم...تا اینکه شبی سراغم آمدند، روی تخت انتقال گذاشته در حالیکه چهار نفر دست و پاهایم را گرفته بودند، داخل یک آمبولانس گذاشته و مسافتی را که طی کردند، پیاده ام کردند و دست و پاهایم را زنجیر کردند. بطوریکه در عین حال که هم پاهایم زنجیر بود و هم دستبند به دستهایم بود، دستهایم هم با یک زنجیر به وسط زنجیر پاهایم وصل بود و بهمین خاطر نمی توانستم قامتم را کاملاً صاف و عمودی نگه دارم. با این وضعیت مرا داخل یک سلول انداختند؛ البته قبل از آن مأمورین اطلاعات همانجا جلوی درب زندان(که بعداً فهمیدم زندان ششم سپاه اهواز است.)بخش امنیتی رسیدِ تحویل گرفته شدن مرا گرفته و مرا تحویل زندانبانان دادند. باخودم فکر می کردم که لابد پیش خودشان هم فکر می کردند که کارشان را انجام داده،اضافه حقوق و حق مأموریت هم می گیرند... و حال باید به خانه پیش زن و بچه شان بروند و شامی بخورند و شاید هم وضو گرفته و نمازی هم بخوانند... و به قول قرآن: وکل شَيءٍ فَعَلُوهُ في الزُبُر ...( وهر کاری که انجام دادند در نامه اعمالشان ثبت است.) شاید آنها خیلی خیلی و عمیق به این چیزها فکر نکرده اند و یا حتی بین خود گمان می کنند که مأمور بوده اند و معذور... ولی کارِ هر کسی که در خدمت ظلم و جوری بوده بدون جزا نخواهد ماند. نه از جانب مردم، نه از جانب خدا و تاریخ؛ کما اینکه وقتی قرآن هم راجع به فرعون و ظلم و ستم او میگوید و از مجازات او، تنها صحبت از مجازات فرعون نمی کند بلکه صحبت از «فِرعَون و هامان و جُنودهِ » یعنی حتی سرباز صفر (وظیفه ای) هم که در خدمت فرعون بوده را مجرم می شناسد. حال اگر مردم هم زمانی نادیده گرفته و عفو کنند، حسابرسی خداوند و حتی وجدان خودشان کماکان باقی است...
به هر حال ما رابه زندان انتقال دادند. ازدوستم غلام حسین خبر نداشتم؛ گویا او را هم همانطور که مرا غافلگیر کردند، دستگیر و او هم تنها فرصت کرده بود سیانورش را بخورد ولی بقول خودشان یک میلیون تومان آمپول ضد سیانور برای هر کداممان خرج کرده و زنده مان نگه داشته بودند تا اطلاعات بگیرند...
غلام را هم احتمالاً بعد از چند روز به همانجا آورده بودند، بعداً یکی از مأمورین اطلاعات می گفت هردویتان تقریباً مرده بودید ولی با شوک الکتریکی و ... بازگردانده شدید. در مورد غلام حسین حتی سِرم و... را هم قطع کرده بودند و کاردیوگرام مرگ را نشان می داد... با این همه زنده مانده و به زندان آمدیم... وارد یک سلول انفرادی شدم سراسر کثافت و پلیدی، در ودیواری که جای جای آن کنده شده بود از نوشته ها و تقویم هایی که زندانیان قبلی نوشته بودند و برای خودشان با خط زدن روی دیوار درست کرده بودند؛ جای خالی نداشت.یک موکت کثیف که از صدها جا سوراخ و سوخته بود کف اطاق بود، پنجره ای در بالانزدیک سقف تعبیه شده بود که دست به آن نمی رسید و با طلقی‌ پوشیده بود که آنقدرکثیف بود که اجازه عبور نور را هم نمی داد و یک درب فلزی که دریچه کوچکی (مربع شکل) داشت که از بیرون قفل می شد و برای چِکِ زنده بودن زندانی بود و یا اگر میخواستند چیزی مثل غذا و یا سیگار بدهند ( روزی ۳ نخ: صبح، ظهر و شام ) از آن سوراخ می دادند... مرا داخل سلول انداختند و در را بستند. نیم ساعتی بعد یکی آمد ۲ عددپتوی سربازی یا به قول خودشان پتوی دولتی کثیف که بوی مشمئز کننده ای هم داشت رابه همراه یک لیوان، بشقاب و قاشق پلاستیکی به من تحویل داد و گفت موقع نهار و شام صدایت می زنم باید چشم بندت را زده باشی و غذا را تحویل بگیری... یعنی با وجودیکه در سلول انفرادی هم، با زنجیر پاهایم بسته بود می بایست چشم بند هم بزنم که موقع تحویل غذا او را نبینم. یک سطل هم به من تحویل داد و گفت یکبار صبح و یکبار هم شب میتوانی به دستشویی بروی در بقیه موارد با همین سطل مساله ات را حل میکنی و صبح وشب که به دستشویی می روی می توانی این را تخلیه کنی... شب هم ساعت ۱۰ شب ( یا شاید هم ۱۱ ) چراغها خاموش می شود و درب ها همه بسته می شوند. کلاً آن مجموعه تشکیل شده از یک راهرو بزرگ به درازای شاید ۵۰ ـ ۴۰ متر با عرض حدوداً ۷ ـ ۶ متر که وسط آن چند گلدان بزرگ مصنوعی گذاشته بودند و اطاقهای انفرادی یا همان سلول های انفرادی که با تجربه امروزیم باید بگویم که بزرگتر از سلولهای انفرادی معمولی و استانداردبودند و ابعاد آن حدوداً ۳×۲ بود با سقفی بلند و دیوارهای خاکستری رنگ که رنگ سبزی در زیر رنگ جدیدتر نمایان بود و یک سوراخ بزرگ بالای درب که مربوط به کولر بود...
در فضایی که هنوز از شوک دستگیری در نیامده بودم و هنوز فکر میکردم که چه اتفاقی افتاد و علت چه بود، صبح روز بعد سراغم آمدند و به اطاقی که بعد فهمیدم اطاق بازجویی است بردند.تعدادی کاغذ جلویم گذاشته و گفت سؤالات را جواب دقیق مینویسی (دستهایم باز وپاهایم کماکان به هم زنجیر شده بود)...همیشه ۲ یا ۳ نفر بودند....سؤال اول راجع به اسم و مشخصات خودم بود (از زیر چشم بند باید نگاه می کردم) که نوشتم، سؤالات بعد راجع به چیزهای دیگر... که گفتم من بیشتر از این نمی دانم... گفت فکر کردی خونه خاله است و یکی دو سیلی توی گوشم زد که برق از سرم پرید خصوصآً که چشم بند داشتم و او را نمی دیدم و نمی دانستم چه ضربه ای و از کجا می خورم... دو نفر دیگر هم بافاصله کنار او بودند... دوباره گفت: بنویس! گفتم: گفتم که بیشتر از این نمیدانم! دوباره سیلی و مشت به پس کله ام... یکی شان که معلوم بود خیلی قوی است از پشت فاصله بین گردن و شانه ( همانجایی که اسپاک در «پیشتازان فضا» می گرفت و آدمها رابیهوش میکرد) را با انگشت می گرفت و بشدت فشار می داد... و یا یکی‌ از پایه‌های صندلی را روی پای برهنه‌‌ام می‌گذاشت و یک پایش را روی آن می‌گذاشت و با تکیه بر زانویش به شدت فشار میداد، بطوریکه پایهٔ آهنی صندلی بالای انگشتان پایم در پایم فرو میرفت... اگرچه واقعاً دردناک بود ولی هیچ واکنشی نشان ندادم... گفت: گردن کلفت هم هست...قدری مشت و لگد و سیلی و فحش و بد و بیراه نثار من و سازمان و رهبران آن کردند وبعنوان معارفه بازجویی اول تمام شد (هیچگاه کمتر از ۲ یا ۳ ساعت طول نمی کشید)...وقتی به سلول برمی گشتم احساس خوبی داشتم... نمی دانم چند جلسه همینگونه شد تنها می دانم که در آخرین جلسه بازجویی در اهواز( اگرچه من نمی دانستم که آخرین جلسه آنجاست ) وقتی بعد از کتک کاری و فریاد و فحش و بد و بیراه دوباره کاغذهای بازجویی را جلویم انداخت و گفت بنویس! خودکار را برداشتم و با تمام توانم در همه مُشتم گرفتم وخیلی بزرگ روی صفحه اول نوشتم «الله اکبر» طوریکه همه صفحه را گرفت و تا ۸ـ ۷ برگه زیر آن هم بر همان اثر نوشته پاره شده بود و کل برگه ها را انداختم جلوی بازجو و گفتم این آخرین حرف من است... حال هر کاری می خواهی بکنی، بکن… در اوج خشم بعد از یک مشتمال و کتک مفصل نگهبان را صدا زدند. در فاصله ای که او می آمد گفت:آنچنان بلایی سرت بیاورم که خودت به التماس به من بگویی برایم برگه بازجویی بیاورکه بنویسم... جوابی ندادم... نگهبان آمد و مرا به سلول برگرداند... نگهبان هم ظاهراً داد و بیدادها را شنیده بود... میگفت چرا لج میکنی... آن رجوی خوش گذرانی وکیف خودش را می کند و تو و امثال تو را اینطور بدبخت می کنند... چرا جواب درست نمیدهی تا خودت را خلاص کنی و بروی دنبال زندگیت... فکر میکنی اگر تو و هزار تامثل تو را بکشند هم آب از آب تکان می‌خورد... ؟؟؟ جوانی خودت راتباه نکن...!!! وقتی به سلول برگشتم از اینکه یک بار دیگر بدون اینکه حرفی بزنم حسابی عصبانی اش کرده بوم، احساس سبکی و رضایت میکردم و به یاد شعر شاملو «انسان بهمن» افتادم که گفته بود:
تو نمیدانی نگاه بی مژه محکوم یک اطمینان،
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود،
چه دریایی است!
تو نمی دانی مردن،
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است،
چه زندگی است!
بلافاصله اضافه کنم که من خودم هرگز چنین آدمی‌ نبوده‌ام ،اگر چه دیده‌ام و همین توصیف آنها هم به انسان آرامش و 

اعتماد به نفس میدهد...!!


خاطرات زنداني سياسي سعيد ماسوري
خاطرات زندان و نيم نگاهي‌ از درون (قسمت سوم)
طي‌ چند روز تازه داشتم خودم را پيدا مي کردم، مي دانستم که چندان امانم نمي دهند و خيلي زود مجبورند اعدامم کنند... و بيشتر خودم را براي اين وضعيت آماده مي کردم... مستمراً اين لحظات را مرورمي کردم و بيشتر دوست داشتم تيربارانم کنند تا حلق آويز، چون صحنه هاي اعدام با طناب را ديده بودم... خلاصه در اين افکار بودم، تجزيه و تحليل اينکه چه مي دانند و چه چيز را نمي دانند... تقريباً مطمئن شدم که هيچ نمي دانند ولي اينکه قاچاقچي را هم گرفته اند يا خير مطمئن نبودم ولي از آنجائيکه ما را بدون هيچ تماس و يا اقدامي پيدا کرده بودند، معلوم بود که تحت تعقيب و به اصطلاح «در تور» بوده ايم... در همين افکار بودم که درب سلول باز شد و يک شلوار شيرازي (شبيه شلوار کردي است)، يک پيراهن بدقواره و يک جفت کفش که چند شماره بزرگتر بود آوردند... بپوش!... چه خبر است؟... سريع اينها را بپوش!... لباسها را پوشيدم ولي به جاي کفش همان دمپائيهاي پلاستيکي را پوشيدم... بعد ديدم يک اکيپ ۷ ـ ۶ نفره آمده و ما را تحويل گرفتند، غلام حسين را هم ديدم که مي آورند، از بازداشتگاه که خارج شديم سوار يک «ون» شديم و به راه افتاد، غلام حسين و دو نفر يکطرف، من و دو نفر ديگر هم طرف ديگر، يک پرايد قرمز رنگ هم دنبالمان مي آمد... حدود ۲۰ دقيقه اي طول کشيد که توقف کرد و پياده شديم، تازه فهميدم که در فرودگاه اهواز هستيم، مستقيم ما را به طرف هواپيما بردند و سوار شديم ( انگار مسير خاصي بود تا رسيدن به راه پله هواپيما پياده رفتيم ,غروبي سخت گرفته و غم انگيز بود) ... با آن سر و وضع و شلوار شيرازي و دستبند و ... هيچکس جز شک اينکه قاچاقچي دستگير شده هستيم، هيچ چيز ديگري به ذهنش خطور نمي کرد. من با دو نفر در طرفينم، در يک رديف و غلام حسين هم با دو نفر،در رديف عقب، هر کداممان به يکي از آن مأمورها دستبند شده بوديم... مأمور امنيتي هواپيما هم در جريان بود چون به سلاح هاي کمري آنها هم کاري نداشت... پس از مدتي شايد نيم ساعت هواپيما حرکت کرد و به پرواز درآمد... هنوز هم نگفته بودند کجا مي رويم... درهواپيما با يکي از مأمورين ( بقول خودشان اعضاي تيم عمليات ) که به من دستبند شده بود، صحبت ميکردم... يعني او سر صحبت را باز کرد... که: تو آدم فهميده و تحصيل کرده اي هستي، از کار و شيوه بازجويي هم معلوم است که آدم با شهامت و معتقدي هستي... چطور شما را اينطور فريب مي دهند که حاضريد خودتان را هم فدا کنيد وکشته شويد و اعدام شويد...؟؟ گفتم: وقتي اينطوري مساله را مطرح مي کني، معلوم است به جوانب مختلف هم نظر داري اينکه تحصيل کرده و فهميده ام، اينکه معتقد و ‌پايبند اصول اعتقاديم هستم و دل و جرأت کار را هم دارم... حال هم در بازجويي زندان و شکنجه و حتي اعدام را پذيرفته ام... واقعاً اينها را که گفتي، راست گفتي ويا ميخواستي قدري هندوانه زير بغل من بگذاري و تشويق به همکاري کني؟ گفت: خدا شاهد است که اينطور نيست، اينها را گفتم تا واقعاُ بفهمم چرا اينطور فريب تان مي دهند، چطور شستشوي مغزي مي شويد...؟؟ گفتم تو هيچگاه به يک موضوع فکر نکرده ايي يعني اجازه نداده اند و يا خودتان جرأت نکرده ايد چون اگر واقعاً فکر مي کردي که من فهميده هستم و يا حداقل سواد و قوه تشخيص منافع خودم را دارم ديگر اين کلمه فريب را بکار نمي بردي... از طرفي مي گويي دل و جرأت هم دارم... خوب اگر دل و جرأت مقابله باشما و زندان و اعدام را دارم پس دل و جرأت مقابله با کسي که بخواهد از من سوءاستفاده بکند را هم دارم... با اين توضيحات يک سوال فقط پاسخ داده نشده باقي ميماند و آن اينکه نکند ما فريب خورده نيستيم واين شماييد که فريب خورده و در يک چاه باطل افتاده ايد که اصلاُ دوروبرتان را نمي بينيد... اينها را که گفتم نگاهي به آن مأمور ديگر اطلاعاتي کرد, که آيا حرفهاي ما را مي شنود يا نه... که چه بسا اگرشنيده باشد ممکن است در گزارشش عليه او چيزي بنويسد (موضوع عدم امنيت بين خودشان هم پيدا بود)... و براي اينکه صافکاري کند گفت: تو هنوز‍”سر موضع “هستي، مگر اين کارهاي شما مي تواند اقتدار نظام را بخطر اندازد... ما تا بالاترين رده هاي نزديک به رجوي هم نفوذي داريم و...گفتم: آره، آره مي فهمم بي خيال... فقط به همان که گفتم اگر خودت خواستي فکر کن! و صحبت قطع شد...يکي، دوتا روزنامه ديدم به اين نيت که از اخبار مطلع شوم برداشتم... ولي چيزي گيرم نيامد... روزنامه اقتصادي بودند...
نهايتاً هواپيما در تهران فرود آمد، از بالاواقعاً بزرگ بود و زيبا ولي اينها به واقع توجه مرا جلب نمي کرد و در عوض نوعي احساس تنفر را در من برمي انگيخت گويي به ما تعلق ندارد و خاک اشغال شده است و درخدمت دشمن است و همه چيز خفقان آور وآلوده به رعب و وحشت...
... در فرودگاه پياده شديم هوا کاملاً تاريک بود، يک بنزشيري رنگ منتظرمان بود، مرا سوار بنز کردند، صندلي عقب و دو نفر هم طرفين، غلام حسين را هم سوار ماشين ديگري با همين وضعيت... باچشم بند، چشمانمان را هم بسته بودند... تا اينکه احساس کردم جلوي يک درب بزرگ توقف کرده ايم، شماره هاي پرسنلي خودشان را گفتند) فکر مي کنم يکي شان ۴۲بود( وارد شديم، بعد جلوي يک ساختمان که بعداً فهميدم ۲۰۹است توقف و پياده شده از يک راهرو باريک عبور کرده چند پله را بالا رفتيم و درطبقه اول مجدداً يک راهرو پهن تر را تا آخر طي کرديم، مرا رو به ديوار نگه داشتند،راهرو پر بود از آدمهايي که روي زمين نشسته ويا دراز کشيده بودند و همه چشم بند ودستبند داشتند... مدتي را رو به ديوار ايستاده بودم که يکي آمد و گفت: بيا! بازويم را گرفت و وارد يک اطاق شديم (بعدها دانستم اطاق بازجويي است روبروي راهرو۹-۸) يکي در آنجا منتظرم بود... به به... آقاي ماسوري حالتان چطور است...؟؟ خوبم... ميدوني کجا هستيم؟ نه... واقعاً نميدوني؟ گفتم چه فرقي ميکند... آنجا زندان بود اينجا هم زندان... شايد زندان نيروي انتظامي است... خنديد و گفت: اينجا وزارت اطلاعات است... گفتم :خوب که چي و چه فرقي ميکند... گفت: هيچي فقط خواستم که بدوني... الان هم وقت ندارم بايد بروم فقط ميخواستم ترا ببينم و بروم، بعداً باهم زياد صحبت ميکنيم... ظاهراً به يکي اشاره کرد او هم مجدداً بازوي مرا گرفت و از اطاق بيرون برد... دوباره رو به ديوار توي راهرو ايستاند... اينکارها يعني رو به ديوار ايستاندن با چشم بند و انتظارهاي اينچنيني که نه مقصد را مي‌داني و نه اينکه چه چيز در انتظار توست کلافه کننده و بعضاً رُعب آور، و عمداً اين روش را بکار مي برند تا خُرد خُرد تو را دچار اضطراب و نگراني کنند، خصوصاً که دم به دقيقه هم داد ميزنند... رو به ديوار... رو به ديوار...!!! مگه نگفتم چشم بندت را بيار پايين... پايين... سراغ چي ميگردي... ميخواهي قيافه مرا ببيني...ديگه اينجا آخر خط است مرا هم ببيني به کارت نمي آيد... بعضاً هم صداي سيلي که توي گوش کسي ميزدند و يا التماس و خواهشهاي زندانيان... صداي ترق و ترق کفش بازجوهاييکه اينطرف و آنطرف مي روند... از زير چشم بند رو به پايين فقط کفشهاي نوک تيز و بخشي از پاچه شلوار آنها پيدا بود... بعضاً با کيف هاي سامسونت هم مي آمدند و ميرفتند... يکي دوتاي آنها هم که ظاهراً منتظر من بودند آمدند و قيافه مرا وارسي کردند... و تو سعيد ماسوري هستي؟ بله... واقعاً خودتي؟ نمي دانم اينطوري ميگن... ديالوگهاي رقت انگيز... و ما را چشم بسته و پا زنجير, به گونه ايي مي نگريستند که عاقلي به گروه مجانين (شايد هم جاني)... خلاصه بعد تکرارهاي مشمئز کننده اين صحنه ها ازگريه و زاري زناني که زير بازجويي بودند و از شوهرشان مي پرسيدند و بخصوص دختر نوجواني که بيشتر صداي بچگانه داشت و بازجويي پدرش را پس مي داد و ترجيع بند: "ترا به خدا حاجي... حاج آقا...ترا به خدا" ي او وقتي در اطاق بازمي شد هنوز شنيده مي شد...( اطاقهاي بازجويي همه در يک رديف بودند با ديوارهاي آکوستيک شده تا هيچ صدايي به بيرون نرود) . نهايتاً يکي بازوي مرا گرفت و به طرف ابتداي راهرو بُرد... راهروها را بعدها شناختم... ولي راهرو ۷ بعد راهرو۶ ، ۵ ،۴ وبالاخره در راهرو ۳ پيچيد... وارد راهرويي به عرض يک متر شديم که سمت راست آن سراسر ديوار و سمت چپ آن سلولها و درب بسته سلولهاي انفرادي ... نهايتاً به سلول ۳۴ رسيديم راهرو۳ سلولهايش از۳۱تا ۳۸ يا ۳۷ بود وهمينطور راهرو ۴ از ۴۱تا ۴۷ و راهرو ۵ از ۵۱ تا ۵۷... يک سلول بزرگتر که تنها سقفش با توري ميل گردپوشيده شده بود و تفاوتي با بقيه سلولها نداشت بعنوان هواخوري بود... البته اين را چندين ماه بعد فهميدم...
مرا به داخل سلول هدايت کرد، نسبت به سلولهاي زندان اهواز بسيار کوچکتر ولي تميزتر بود... فقط يک موکت نازک و خاکستري رنگ کف آن بود و ديگر هيچ، چند دقيقه بعد ۲ عدد پتوي دولتي برايم آورد که قدري تميزتر از پتوهاي اهواز بود... ويک ليوان آبي پلاستيکي، يک بشقاب استيل و يک قاشق پلاستيکي... يک تکه پلاستيکي بعنوان سفره و يک سبد کوچک سفيد و کثيف که اين همه داخل آن بود و درب بسته شد... اطاق تقريباً ۲×۲ بود، ديوار روبروي در يک شوفاژ (که به شکل مشبک در ديوار تعبيه شده بود) بود و جلو درب يک سينک کوچک براي شستن دست و ظرف (در برخي سلولها يک توالت فرنگي فلزي هم بود که سلول من نداشت) و اين امتيازي بود چون هم جاي بيشتر داشت و هم براي دستشويي بايد مرا بيرون مي بردند... امتياز منفي آنهم اين بود که بايد نگهبان را صدا ميزدي که اينهم بعضاً طول مي کشيد... روش صدازدن هم اصطلاحاً «کاغذ گذاشتن» بود يعني يک نوار کاغذي (مقوايي) توي سلول بود که آنرا از زير درب سلول بيرون داده و نگهبان در حين گشت آنرا مي ديد و به سراغت مي آمد...اوايل من اينرا نمي دانستم وکاغذ را از دريچه درب سلول به بيرون پرت مي کردم و وسط راهرو مي افتاد...خلاصه چند دقيقه اي در سلول نشستم بعد بلند شدم، موکت را تکاندم طبعاً خاکش روي سر و صورت خودم مي پاشيد چون هيچ دريچه تهويه اي نبود (البته يک پنجره بزرگ با چندلايه فنس و ميل گرد و شيشه دولايه بالاي هر سلول بود که روي پشت بام ۲۰۹ باز مي شد)... بعد با يک تکه پارچه (مربوط به يک زيرپيراهن سفيد بود) کف اطاق را ابتدا جارو و بعد با همان پارچه که شسته بودم، کف سلول را تي کشيدم و موکت را پهن و پتوها رامرتب چيدم و ظرفها را تميز شستم... شايد يک ساعتي طول کشيد... کارم که تمام شد...دو نفر براي ديدن من آمدند... انگار موجود جديدي را به باغ وحش آورده بودند،کنجکاو بودند آنرا ببينند... البته يکي از آنها در واقع بازجوي اصلي ام بود که خودش را «شيخان» معرفي کرد و ديگري خودش را «ستوده» معرفي کرد... گفت فقط ازت مي خواهم که: خودت را مقصر ندان و به قول خودتان بخاطر دستگيريت از خودت انتقاد نکن... اينکار را نکني قول مي دهم خيلي مي توانم بهت کمک کنم...

Tuesday, November 25, 2014

سهیل عربی را هم بزودی خواهند کشت . جرم او داشتن چند صفحه فیس بوک است .آیا کسی برایش گریه خواهد کرد؟





روز آن لاین - فرشته قاضی ----خانواده و وکیل سهیل عربی در مصاحبه با "روز" از تایید حکم اعدام او از سوی شعبه ۴۱ دیوان عالی کشور خبر می دهند و می گویند حکم به شعبه اجرای احکام فرستاده شده است. وحید مشکانی فراهانی، وکیل سهیل عربی می گوید دیوان عالی کشور در اقدامی غیرقانونی اتهام افساد فی الارض را هم به پرونده موکلش اضافه کرده است.



همسر سهیل عربی هم که روز گذشته موفق به ملاقات حضوری با او شده می گوید همسرش فقط به دلیل فعالیت فیسبوکی و داشتن چند صفحه در فیسبوک بازداشت و متهم به تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و توهین به مقدسات (سب النبی) شده و در پرونده او هیچ مدرک دیگری جز پرینت صفحات فیس بوکی اش وجود ندارد.


سهیل عربی به گفته همسرش عکاس است و ۳۰ سال دارد. او دی ماه سال گذشته بازداشت شد و در حال حاضر در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می برد.

وحید مشکانی فراهانی، وکیل سهیل عربی در مصاحبه با "روز" درباره پرونده و تایید حکم اعدام موکلش می گوید: ایشان چند پیج در فیسبوک داشته اند که خیلی از مسائل را از پیج های دیگر کپی می کردند و در این صفحات می گذاشتند. آنطور که پرونده روایت دارد این است. سب النبی دادند و حکم اعدام دادند، تجدیدنظر خواهی کردیم رفت دیوان عالی کشور و روز یکشنبه تایید حکم اعدام از سوی دیوان عالی کشور به من ابلاغ شد. شعبه ۴۱ دیوان عالی کشور صرفنظر از اینکه حکم مربوط به سب النبی را تایید کرده اتهام افساد فی الارض را هم به صورت غیرقانونی به حکم اضافه کرده اند.

او توضیح می دهد: دیوان عالی کشور اساسا رسیدگی شکلی می کند، یعنی یا تایید می کند یا باید نقض کند. فارغ از این حتی اگر بخواهد رسیدگی ماهیتی هم بکند می بایست در چارچوب کیفرخواست صادره این کار را بکند که کیفرخواست صادره سب النبی را داشته اما افسادفی الارض را نداشته و عملکرد دیوان از این منظر غیرقانونی است.

وکیل سهیل عربی می گوید که درخواست اعاده دادرسی خواهد کرد: در قانون وقتی بحث از اتهام سب النبی می شود مربوط به ماده ۲۶۲ قانون مجازات اسلامی است اما ماده ۲۶۳ استثنایی به این می دهد و می گوید اگر کسی بگوید سهوا ، از روی عصبانیت یا غیرارادی سب النبی کرده ام صرف همین ادعا باعث منتفی شدن مجازات می شود. آقای عربی همین ادعا را کرده اما متاسفانه دادگاه کیفری و دیوان عالی کشور نپذیرفتند. این تخلف است. از سوی دیگر دیوان عالی کشور اتهام را افزایش داده و این هم تخلف دیگری است. ما درخواست اعاده دادرسی داریم از این جهات و امیدواریم بتوانیم مانع از کشته شدن یک انسان شویم.

ماده ۲۶۳ قانون مجازات اسلامی که وکیل سهیل عربی بدان اشاره دارد مشخصا می گوید: هرگاه متهم به سب، ادعاء نماید که اظهارات وی از روی اکراه، غفلت، سهو یا در حالت مستی یا غضب یا سبق لسان یا بدون توجه به معانی کلمات و یا نقل قول از دیگری بوده است سابالنبی محسوب نمی‌شود.

همسر سهیل عربی اما که روز گذشته با او ملاقات حضوری داشته در مصاحبه با "روز" می گوید خبر تایید حکم اعدام از سوی دیوان عالی کشور را او به همسرش در زندان داده است: دیروز ملاقات حضوری داشتیم و خودش خبر نداشت. من هم تا دیروز صبح مطمئن نبودم ولی دیروز صبح وکیل را دیدم و گفت که در دیوان عالی کشور تایید و به دایره اجرای احکام فرستاده شده.

او درباره بازداشت و اتهامات منتسب به همسرش توضیح می دهد: سهیل ۱۵ دی پارسال ۲۰ بازداشت شد و او را از خانه بردند. حکم بازداشت نداشتند و به ما نشان ندادند اما حکم تفتیش خانه را داشتند. بعد از دوماه انفرادی تفهیم اتهامی که به سهیل شده بود تبلیغ علیه نظام ، توهین به رهبری و توهین به مقدسات بود که بابت توهین به رهبری و تبلیغ علیه نظام در دادگاه انقلاب از سوی قاضی صلواتی به 3 سال زندان محکوم شد. توهین به مقدسات در دادگاه کیفری بود که به اعدام محکوم شد و ما امیدوار بودیم که دیوان عالی کشور حکم را بشکند اما متاسفانه تایید کرد.

همسر سهیل عربی می افزاید که همسرش عکاس است و صرفا به خاطر فعالیت فیسبوکی بازداشت شده: هم من و هم سهیل کار و شغل مان عکاسی است. سهیل را صرفا به خاطر داشتن چند پیج در فیسبوک دستگیر کرده اند و تنها مدرکی که در پرونده مستند شده پرینت صفحات فیس بوکی است. هیچ چیز دیگری نیست و من به کرات عنوان کرده ام که هیچ کارشناسی روی پرینت صفحات سهیل هم انجام نشده.

او همچنین می گوید: سهیل تبلیغ علیه نظام را قبول کرد اما درباره توهین به مقدسات که سب النبی است سهیل بارها عنوان کرده که خیلی از پست ها را او در فیسبوک نگذاشته و صفحه ها چند ادمین داشته. شما می دانید که بازجویی ها تحت چه شرایطی اعمال می شود و اقراری که تحت فشار از سهیل گرفته اند مستند نیست.

همسر سهیل عربی سپس به صفحات فیسبوکی که مبنای اتهامات سنگین به همسرش شده اشاره می کند: دو صفحه الان باز است که یکی "سهیل سورنا" ، صفحه شخصی سهیل است. یکی صفحه "نسلی که نمی خواست نسل سوخته باشد". در این دو صفحه خود سهیل می نوشت. یک صفحه ای بود به اسم "شیخ فیسبوک الدین فشارکی" که من می توانم شهادت بدهم تمامی پست ها کپی بوده و هیچ مطلبی از سوی سهیل یا بقیه نوشته نشده بوده بلکه تمامی پست ها نقل قول بوده، یعنی چیزی بود که همین الان در وایبر یا در صفحات فیسبوکی به راحتی می چرخد. این صفحه را سپاه مسدود کرده. صفحه دیگری هم بود به اسم "امامزاده سید بیژن" که آن را هم سپاه بسته.

او تنها خواسته همسرش را رسیدگی عادلانه به پرونده اش عنوان می کند و می گوید: من نمی دانم چه چیزی می تواند به سهیل کمک کند. من این مدت اطلاع رسانی نکردم، سکوت مطلق اختیار کرده بودم فقط به این خاطر که بر پرونده سهیل تاثیر منفی نگذارد. اما نمی دانم الان چه باید بگویم. من می خواهم دخترم در آرامش بتواند پدرش را بغل کند. ماهی فقط یکبار آن هم برای ۲۰ دقیقه می گذارند ببیند. این چند ماه این ملاقات را داشتیم ولی ۲۰ دقیقه در ماه خیلی کم است. دختر من فکر می کند پدرش رفته سفر کاری و نمی داند زندان است. دختر من مرا مقصر می داند و مدام می گوید تو به بابا گفتی برود سفر. من دیگر نمی توانم جوابگوی دخترم باشم می گوید به بابا بگو من عروسک فروزن ـ–شخصیت کارتونی محبوب اش-ـ نمی خواهم فقط میخواهم بیاید مدرسه دنبال من. دخترم پیش دبستانی است. من مجبورم این بچه را حمایت کنم، مجبورم حتی سهیل را هم تا اندازه ای حمای کنم چون سهیل تا یک ماه پیش در زندان به شدت افسرده شده بود و تحمل خیلی چیزها دیگر از عهده من خارج است. ما خیلی امید داشتیم به دیوان عالی کشور اما متاسفانه حکم را تایید کردند و حالا واقعا نمی دانیم چه باید بکنیم.


دختر ناشنوای ۱۵ ساله‌ای که بار‌ها مورد تجاوز قرار گرفته و حامله است

دختر ناشنوای ۱۵ ساله‌ای که بار‌ها مورد تجاوز قرار گرفته و حامله است

شرق:لیلا برای فرار از جامعه روی درخت رفته. شب‌های متوالی بدن نحیفش را بالا کشیده. با یک‌لا ملحفه در سرمای پاییزی تهران کز کرده روی شاخه‌های نه‌چندان مطمئن، از ترس آزارواذیت؛ تجربه‌ای هولناک که بارها‌وبارها دچارش شده؛ بی‌صدا، بی‌فریاد با زخم‌های عمیق بر تن و روحش.
کلا چهارماه طول کشیده؛ چهارماه که از دختر 15ساله خانه تبدیل شود به مادر ناشنوا در چهارمین روز ترک شیشه و هرویین؛ در سرپناه شبانه زنان معتاد و کارتن‌خواب.
سعی می‌کنند با ایماواشاره او را متوجه سوال‌هایم کنند. خودش اما صدایش درنمی‌آید که تنها دست‌هایش می‌چرخند و آواها از دهانش خارج می‌شوند؛ گنگ‌ومبهم. می‌فهمم خانه‌شان شهریار بوده است؛ پدرش نقاش، مادرش خانه‌دار. پدرش در اثر یک تصادف می‌میرد، مادرش سه‌ماه بعد سکته می‌کند و در آن زمان لیلا تنها در خانه بوده و صدایی نداشته به اورژانس زنگ بزند. هرچه با برادرهایش تماس می‌گیرد جواب نمی‌دهند تا مادر جلو چشمانش جان می‌دهد. قصه‌اش به اینجا که می‌رسد، اشک‌هایش سرازیر می‌شود؛ اشک‌هایی که خیال بندآمدن ندارند. کسی را یارای تسلایش نیست. غمش در کنار درد و بیقراری چهارمین‌روز ترک هرویین و شیشه برای مادری 35کیلویی که چهارماهه هم باردار است، طاقت‌فرساست.
پروانه؛ دختر بهبودیافته‌ای که اولین‌بار لیلا را به سرپناه شبانه «تولد دوباره» آورده، با هیجان می‌گوید: «خودم فیلمش را دیدم، تو کوچه اوراقچی‌ها خوابیده بود از ترسش. دم‌دمای صبح بوده انگار. فیلمش را گرفته بودند. خودم فیلمش‌رو دیدم علنا. ببین مردم این منطقه چه‌جوری هستن؟ تو تاریک‌روشن هوا ازش تو خواب فیلم‌گرفته بودن. دنبال سوژه‌ن دیگه.»
صداها درهم گم می‌شوند. هرکس چیزی می‌گوید. لیلا با سه‌تا برادرش زندگی می‌کرده است. یکی متاهل است و دوتا مجرد. برادر را که ادا می‌کند، دوانگشت دودستش را به نشانه پیوند در هم گره می‌زند. ادای فرار را با دوانگشت در حال حرکت درمی‌آورد. ادای کتک و زاری را که درمی‌آورد، انگشت‌هایش را بر صورتش می‌کشد. «دریا» ایماواشاره‌هایش را ترجمه می‌کند: «برادرهایم زیاد من را کتک می‌زدند. برادرم به من شک کرد.» ادای بریدن مو را درمی‌آورد. «موهایم را برید. کتکم زد.» شکی که حاصلش فرار لیلا از خانه بوده و این، نقطه آغاز تراژدی زندگی دخترک می‌شود؛ کتکی که هنوز هم گویا آثارش روی بدنش هست: «زمانی که آمد اینجا جای ضرب‌وشتم روی بدنش هنوز باقی مانده بود. با سیم کتکش زده بودند و گوشت بدنش کنده شده بود.» اولین‌بار چطور آمدی «شوش» لیلا؟ اولین‌بار را با یک نشانش می‌دهد. کسی او را آورده و اینجا وسط میدان «شوش» رها کرده. چه کسی؟ معلوم نیست. «شوش» را می‌تواند ادا کند. شینی بلند. اینجا همین حوالی «لوکیشن» لابد قصه است؛ قصه‌ای با انبوهی سیاهی‌لشکر، اراذل‌واوباش، معتادان و زنان خیابانی «شوش».
اولین کام را چه‌زمانی گرفته معلوم نیست. سر درددلش باز شده، کاری به سوال‌های من ندارد. قصه خودش را روایت می‌کند. در پارک؛ حیران و سرگردان می‌چرخیدم. التماس می‌کردم. کف دست‌هایش را به نشانه‌ای التماس برهم می‌گذارد. سرش را خم می‌کند. چشمانش همان زاری التماس را دارند. «گشنم بود؛ خواهش کردم به من غذا بدن. در خونه مردم‌رو زدم گفتم سردمه اجازه بدین بیام تو... . با سیلی‌ زدن تو صورتم و گفتن برو. برو از اینجا.»
مسوول سرپناه می‌گوید: «یک‌ماه اول لیلا را در یک خانه نگه داشته بودند و از او سوءاستفاده می‌کردند.»
اینها را که می‌گوید، پروانه به حرف می‌آید که: «تو اون خونه بوده که میم‌ میره اونجا و باهاش آشنا میشه. ساقی بوده مواد می‌برده اونجا. بعد هم دلش سوخت که اونجا ازش سوءاستفاده می‌کردن از اون خونه آوردش بیرون. موادش را براش نگه می‌داشت. ولی کاری کرد که مواد نکشه. چون تو اون خونه معتادش کرده بودن. من از روزی که دیدمش تو «شوش» بود. یک موقع کاری چیزی داشت گشنه‌اش بود یا هرچی من و مهدی بهش کمک می‌کردیم. تا اینکه میم‌ گیر کرد، میم را بردند کمپ و این موند تو خیابان.»
پروانه لابه‌لای اشک‌های روان لیلا ادامه می‌دهد، ضجه‌هایش: «شب اول بعد از رفتن میم موند تو خیابون اما فرداشبش که دیدم این‌جوریه آوردمش اینجا. تو این منطقه باید یکی بالای سر آدم باشد اگه نباشه همه می‌خوان همه‌جوره سوءاستفاده کنن. منم دیدم اینطوری شد، می‌خوان ازش سوءاستفاده کنن. جایی جز اینجا بلد نبودم خدایی. زمان ما این خوابگاه و اینا نبود که ما به این بدختی افتادیم. جاومکان نداشته باشه مصرف‌کننده هم باشه به‌عنوان اینکه بیا جا بدیم بهت، مواد بدیم بهت، آخرش به سوءاستفاده ختم میشه. من خودم سنم یکم از این بالاتر بود این تجربه‌هارو کردم. این نمی‌تونه از خودش دفاع کنه زبون نداره نمی‌تونه داد بزنه.»
صدای گریه لیلا در اتاق می‌پیچد. نفسش‌ لابه‌لای هق‌هق‌ها گیر می‌کند. زن‌های خوابگاه او را در آغوش می‌کشند تا کمی آرام‌تر شود. دستش را می‌گیرم. تازه یادم می‌افتد که کودک است و دستان کودکی‌اش را گرفته‌ام؛ کودکی که در چهارماه پیش و لابه‌لای دردها جامانده. انگشتانش ظریف و کوتاهند، نقطه‌هایی از لاک‌نقره‌ای روی دست‌هایش جامانده.
دریا در جست‌وجو ی راهی برای آرام‌کردنش با ایماواشاره و صدا می‌گوید: «لیلا اول خدا، انگشت را می‌گیرد به سمت آسمان. رو می‌کند به ثریا اون مادر، من خواهر این‌ها همه دوست.»
«قلبم می‌زند.» با مشتی که روی سینه‌اش می‌گیرد، این را می‌گوید. هرزمانی‌که یاد پدر و مادرش می‌افتد، این‌شکلی می‌شود. لیلا به لرزه می‌افتد. نبضش را می‌گیرند. آب‌قند بهش می‌دهند. پتو می‌پیچند دورش. روز چهارم ترک مواد است. هرویین و شیشه را با هم کنار گذاشته. دردهای فیزیکی هرویینش کنار رفته. الان بی‌قراری شیشه مانده.
ثریا می‌گوید: «روز چهارم و روز هفتم سخت‌ترین روز‌های ترک شیشه است.» اینجا همه همدردند.
دریا ادامه می‌دهد: «لیلا سه‌درد دارد؛ درد خماری و نسخی و درد بچه‌اش و درد سوم اینکه لال است و نمی‌تواند دردش را بگوید. کارهای بچه‌اش در حال پیگیری است، از طریق قوه‌قضاییه و پزشکی‌قانونی کشور. با پزشکی‌قانونی از طریق دادستانی در حال انجام است اگر دیر هم شود انجام می‌دهند.»
پروانه تعریف می‌کند که: «من یک‌بار با قفل فرمون کتک خوردم سر این. یک‌بار اومدن ببرنش رفتیم دعوا با قفل‌فرمون مارو زدن.» ثریا پی حرفش را می‌گیرد که «آوردنش به مرکز به این راحتی نبود. خیلی‌ها اومدن اینجا دنبالش. تهدیدمون کردن. شیشه‌های مرکزرو شکستن. سنگ‌بارون‌کردن مرکزرو شبانه... مردای پارک  خود ما رو هم تهدید کردن. همین بار دوم ساعت 5/1شب آوردیمش. چهارشب پیش برای بار دوم آوردیمش. بچه‌های اینجا از بیرون خط‌گرفتن، پروندنش. ترسونده بودنش که تحویل مامورا می‌دنت. میندازنت زندان. این بهونه بود که ببرن و ازش سوءاستفاده کنن. برای اینکه باهاش کاسبی کنن. بار دوم با مامور رفتیم پارک «شوش» برش گردوندیم. سه‌روز تمام منطقه‌رو زیرپا گذاشتیم که پیداش کنیم.»
در این مدت چه بر لیلا گذشته بود؟ «حدود 15، 20روز بیرون بود. وضعیت جسمیش شبیه دفعه اولی بود که اینجا آوردیمش. تا مدت‌ها درگیر جراحت‌هایش بودیم.»
«20روز پیش که فراریش دادند، برایش سمعک گرفته بودیم. داشتیم پیگیری می‌کردیم. فقط باید می‌بردیم بهزیستی قالب گوشش را می‌گرفتیم که متاسفانه آن موقع فراری‌اش دادند از مرکز.»
قرصی به اصرار می‌دهند بخورد، حالا دیگر گریه لیلا تبدیل به مویه شده است.
لیلا دست‌هایش را به حالت دعا می‌آورد بالا و چیزی می‌گوید. دریا تکرار می‌کند: «خدایا کمکم کن.»
آزمایش «اچ‌آی‌وی» و «هپاتیت» او منفی بوده اما کم‌خونی دارد. 35کیلو وزنش است.
اصالتا اهل شمال‌شرق ایران هستند. می‌رود عکس پدر و مادرش را می‌آورد. دوتا عکس 3در4، در قاب کوچک عکس‌ها، پدر و مادر جوانند و جدی. عکس مادرش را می‌گیرد کنار صورتش. می‌گوید شبیه مادرم هستم. با صورتی کشیده، لب‌های درشت و چشم‌های ریز مثل لیلا.  از آرزوهای لیلا که می‌پرسم لبش به خنده باز می‌شود با همان زبان ایماواشاره. دست‌هایش را می‌گذارد روی گوش‌هایش و سرش را تکان می‌دهد و می‌خندد: «دوست دارم بازی کامپیوتری، هندزفری و سمعک داشته باشم. ساعت بزرگ طلایی داشته باشم. مثل ساعت معلمم.» دستش را می‌گذارد روی مچ دستش. ادای رقصیدن درمی‌آورد برای گفتن عروس‌شدن و با خوشحالی می‌فهماند دوست دارد عروس شود. «چون من پدر و مادر ندارم دوست دارم بچه به دنیا بیارم.» شکمش را بزرگ می‌کند. «مادر بچه‌م بشوم. شوهر داشته باشم که بابای بچه‌م شود. من بابا ندارم، بچه‌م بابا داشته باشد.»
دوست دارد خانه بگیرد و هیچ مردی را به خانه‌اش راه ندهد. نشان می‌دهد که از چشمی در بیرون را نگاه می‌کند و مردان را راه نمی‌دهد. انگشت سبابه‌اش را به نشانه نه تکان می‌دهد. به ما تعارف می‌کند با دست‌هایش، «اما شما بیایید» انگشتانش را گره می‌زند: «شما دوستانم هستید.»
در حال رفتنیم که سوگند می‌آید داخل. 17ساله و بسیار زیباست. یکی از زنان کارتن‌خواب او را آورده. دیشب را در پارک خوابیده است. مادرش را ماموران در حال حمل موادمخدر گرفته‌اند و صاحبخانه او را از اتاق نقلی‌شان انداخته بیرون. اعتیاد ندارد. کار دریا و ثریا ادامه دارد. این‌بار تلاش برای نگه‌داشتن سوگند در این سرپناه.

Friday, September 5, 2014

ایرج مصداقی باز فیل هوا کرده است - قسمت آخر- زری اصفهانی


 "از نظر من ضربه رژیم به مجاهدین و یا هریک از گروه های سیاسی و دشمنانش، ضربه به همه مایی که - در مبارزه با آن کوشا هستیم محسوب می شود و باید نسبت به آن حساس بود".ایرج مصداقی "

به عنوان حسن ختام مطالبم راجع به مصداقی و ضدیت های براستی هیستریک اش برعلیه مجاهدین   مقاله ای از خود او را اینجا بصورت کامل می آورم و این بحث را خاتمه میدهم . این مقاله در تاریخ 23 جون . 2008 نگاشته شده است و توضیح بیشتری به نظرمن نه براین مطلب ونه بر مطالب تازه مصداقی نیاز .نخواهد بود . 
مطلب را کامل میگذارم چون بعید نیست که مصداقی الان با فریدون گیلانی و دارودسته او هم متحد شده باشد وبرود این نوشته را هم حذف کند!. این جمله هم از متن نوشته مصداقی است "راستش این درجه از تلون مزاج را تنها در میان توابین زندان که گاه به طرفه العینی از میان ما به اردوی رژیم می پیوستند دیده بودم
پاسخ به «فراخوان» فریدون گیلانی و ذکر چند خاطره
ایرج مصداقی
ایرج مصداقی
خواندن نامه سرگشاده فریدون گیلانی تحت عنوان  خطاب به «آنهایی که از حق انسان ها دفاع می کنند» انگیزه ای شد تا مطلبی که را در پی می آید بنویسم.

زمینه آشنایی ام با فریدون گیلانی
زمینه آشنایی من با نام و چهره فریدون گیلانی بر می گردد به سال های اول دهه پنجاه شمسی هنگامی که او مجری یک مسابقه معلومات عمومی در تلویزیون ملی ایران بود و من گاهی اوقات آن را تماشا می کردم.
تقریبا او را فراموش کرده بودم تا این که برای اولین بار پس از آزادی از زندان نامش را در رادیو مجاهد شنیدم و بلافاصله چهره اش را به خاطر آوردم.
پس از خروج از کشور از سوی دوستان مارکسیستم که در زمره منتقدین مجاهدین بودند به خاطر پذیرشش در شورای ملی مقاومت مورد پرسش انتقادی قرار گرفتم. بعد از توضیحات آن ها تازه متوجه شدم وی در آلمان در حالیکه در منزل زنده یاد علی اکبر اکبری جامعه شناس خوشنام کشورمان مهمان بود با فریب دختر نوجوانش افتضاح اخلاقی به باور آورده بود که تا آخر عمر موجب عذاب روحی زنده یاد اکبری  و خانواده اش شد. هرچند معتقد بودم مسائل شخصی افراد به خودشان مربوط است اما با نظر دوستانم هم عقیده بودم که نباید به چنین فردی اعتماد کرد و به او اعتبار بخشید. همان موقع یک نمره منفی در ذهنم به مجاهدین برای پذیرش او دادم.



داستان ریشه ها و تیشه ها
از آن جایی که عادت روزنامه خوانی را از کودکی داشته ام گاهی اوقات مطالب گیلانی را که در نشریه «ایران زمین» چاپ می شد از سر کنجکاوی می خواندم. او با شور و حرارت بسیار به دفاع از مجاهدین و سیاست هایشان می پرداخت. همان موقع کتابی تحت عنوان «ریشه ها و تیشه ها» بر علیه جداشدگان از مجاهدین که به خدمت رژیم در آمده بودند، نوشت. در این کتاب گیلانی آنها را تیشه هایی نامید که برای قطع ریشه ها آمده اند. هنوز مرکب کتاب خشک نشده بود که پس از تعیین کمیسیون های شورای ملی مقاومت و نرسیدن سهمیه ای به او، نه تنها از «شورا» کناره گرفت بلکه متوجه شد که اتفاقا حق با «تیشه ها» بوده است و بایستی زودتر از این ها به جان «ریشه ها» می افتادند. پس از این بود که برای مدتی برای جبران مافات خود به «تیشه ها » پیوست و از انجام هیچ مساعدتی به آنها کوتاهی نکرد.
راستش این درجه از تلون مزاج را تنها در میان توابین زندان که گاه به طرفه العینی از میان ما به اردوی رژیم می پیوستند دیده بودم. البته جدایی گیلانی از شورای ملی مقاومت را حق او می دانستم چنانکه پیوستن اش را. گسست و پیوست به هر تشکیلاتی حق افراد است چنانکه من امروز رابطه تشکیلاتی با مجاهدین ندارم و به عنوان یک فرد مستقل به تلاش هایم ادامه می‌دهم.
 اما اقدامات بعدی گیلانی سوال برانگیز بود و موضوع را از یک جدایی معمولی متمایز می ساخت. بعدها با افشاگری جمشید تفریشی یک عامل وزارت اطلاعات متوجه شدم که اطلاعیه جدایی گیلانی از شورای ملی مقاومت در حضور مأمور وزارت اطلاعات تنظیم شده است. البته تفریشی مدعی بود که اطلاعیه‌ی کناره گیری گیلانی از شورای ملی مقاومت را او نوشته‌ است. اما گیلانی در پاسخ به او تأکید کرد که کار من نویسندگی است و در زمینه نگارش متن مشکلی ندارم (نقل به مضمون). به نطرم در این مجادله حق با گیلانی بود اما او هیچ گاه ملاقات های خود با تفریشی و به ویژه ملاقاتی را که منجر به نوشتن متن استعفانامه‌اش از شورای ملی مقاومت شده بود، تکذیب نکرد. تفریشی در همان افشاگری به روابط نزدیک خود با سعید امامی و وزارت اطلاعات رژیم اشاره کرد و از دیدارهای خود با با سعید امامی و دیگر عناصر اطلاعاتی رژیم در سنگاپور و پول هایی که دریافت کرده بود، پرده برداشت.

مشارکت در پروژه برگرداندن برگ حقوق بشر و تشویش ذهن نماینده ویژه دبیرکل
تازه سال 1996 آغاز شده بود و قرار بود موریس کاپیتورن نماینده ویژه دبیرکل ملل متحد برای بررسی وضعیت حقوق بشر به ایران برود. او به تازگی جایگزین رینالدو گالیندوپل شده بود و رژیم برنامه های زیادی برای او در نظر داشت.
با شور و هیجان زیادی به ژنو رفته بودم تا داستان رنج و مصیبت یک نسل را که شاهدش بودم، نزد او شهادت دهم. شب تا صبح نخوابیده بودم. در فکر این بودم که چگونه از فرصت به دست آمده برای بیان جنایات رژیم استفاده کنم. با توجه به تجربه ای که از سه دیدار گالیندوپل از ایران و توطئه های رژیم در آن ایام برای منحرف کردن ذهن نماینده ویژه کسب کرده بودم، سعی داشتم کاپیتورن را آگاه کنم و اطلاعات لازم را در اختیارش قرار دهم تا رژیم نتواند با صحنه سازی او را از هدفش باز دارد.  این بار رژیم سیاست پیچیده تری را در پیش گرفته بود. هنگام حضور گالیندوپل در ایران رژیم تازه سازمان «دفاع از قربانیان خشونت» را با عجله راه اندازی کرده بود که از توابین زندان و مهره های اطلاعاتی تشکیل یافته بود. از آن جایی که منشاء این سازمان در ایران بود ادعاهایش چندان معتبر به نظر نمی رسیدند. هدف «قربانیان خشونت» عوض کردن جای جلاد و قربانی بود و گویا قربانیان خشونت را بایستی نزد مجاهدین یافت و نه رژیم جمهوری اسلامی که به تازگی از یک کشتار گسترده در زندانها فارغ شده بود. نکته تأمل برانگیز این بود که رژیم مدعی و «دادخواه» قربانیان هم شده بود.
این بار رژیم با همان هدف صحنه را در خارج از کشور آراسته بود تا عوامل و کارگزارنش را تحت عنوان اپوزیسیون به دیدار کاپیتورن که در اول راه بود، ببرد. به این ترتیب از نزدیک شاهد پلیدی و زشتی ای بودم که در کنارم شکل می گرفت. خواجه نوری یکی از عوامل رژیم در آمریکا 14 نفر از عوامل دستگاه اطلاعاتی رژیم در نقاط مختلف اروپا را بسیج کرده بود که هم زمان به دیدار کاپیتورن در ژنو بروند. او همچنین برایشان وقت ملاقات مشترکی گرفته بود و هزینه سفر، خورد و خوراک، پول توجیبی و ... افراد را نیز فراهم کرده بود. کریم حقی یکی از کارگزاران فعال رژیم در هلند هماهنگی های صحنه را انجام می داد و عوامل بسیج شده را نسبت به وظیفه ای که داشتند توجیه می کرد. تلاش آنها بر این پایه قرار گرفته بود که کاپیتورن را راضی کنند به هنگام حضور در ایران به مسئله نقض حقوق بشر توسط مجاهدین بپردازد! چیزی که اساسا ربطی به مأموریت کاپیتورن در ایران نداشت و تلاشی بود از سوی رژیم برای مخدوش کردن مأموریت نماینده ویژه و برگرداندن برگ نقض حقوق بشر. در این پروژه فریدون گیلانی مترجم عوامل رژیم بود و از طریق تلفن گفته های آن ها را ترجمه می کرد و به این ترتیب تلاش می کرد سیاهکاری رژیم را به کاپیتورن بقبولاند. نکته حائز اهمیت عدم حضور گیلانی در ژنو و انجام ترجمه توسط او و از طریق تلفن، بود. ظاهرا تلاش شده بود ارتباط گیلانی با عوامل شناخته شده رژیم و نقش وی در این پروژه و هماهنگ شدنش با آنها مخفی بماند.
ملاقات عوامل رژیم با کاپیتورن قبل از ملاقات من با او بود و این به من انگیزه ای دو چندان می داد که به سهم خود اجازه ندهم حق آنان که صدایشان در راهروهای مرگ خاموش شده بود، پایمال شود. ملاقات من که قرار بود یکساعت باشد متحاوز از دو ساعت و نیم طول کشید و قرار شد مطالبم را بنویسم و تحویل کاپیتورن دهم.
من از این زشتی ها در زندان زیاد دیده بودم. در هر سه ملاقات گالیندوپل از زندان ها و ایران و همچنین هنگام ملاقات هیئت های خارجی و خبرنگاران، تعدادی از تواب های دو  آتشه را مأمور می کردند که در مقابل آنها حاضر شده و با دادن پاسخ های غیرواقعی و مخدوش صحنه را به نفع رژیم بچرخانند. موقعیت توابین در زندان را که به زشتی و پلیدی تن داده بودند درک می کردم؛ زندان بود و فشار و عده ای تاب تحمل نداشتند. اما درک این موضوع در خارج از کشور و ساحل امن اروپا و مقر اروپایی ملل متحد برایم مشکل بود.
چیزی نگذشت که حسن حاتمی و حیدر بابایی دو نفر از 14 نفری که تحت عنوان اپوزیسیون نزد کاپیتورن رفته بودند و به جای افشای جنایات رژیم خواهان بررسی نقض حقوق بشر توسط مجاهدین شده بودند، از کرده خود پشیمان شدند و با نوشتن نامه و در دیدار با کاپیتورن پرده از توطئه رژیم برداشتند و به نقش خود و چگونگی بسیج شان توسط رژیم در دیدار قبلی اشاره کردند. من در آن ایام در جلسات کمیسیون و سو کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل حضور داشتم و شخصا از نزدیک مسائل را پیگیری می کردم.

ترور زهرا رجبی و علی مرادی
سال 96 سال سخت و پرکاری برایم بود. دو ماه بعد از این واقعه، زهرا رجبی یکی از اعضای مجاهدین که برای پیگیری وضعیت پناهندگان سیاسی به ترکیه رفته بود، همراه با علی مرادی توسط جوخه های ترور رژیم به قتل رسید. در همان موقع مهرداد کاووسی دوست دوران زندانم که دهسال را در زندان های رژیم سپری کرده بود توسط پلیس ترکیه در حضور نماینده سازمان ملل دستگیر و به رژیم تحویل داده شد. حساسیت موضوع از آنجا بود که مهرداد با زهرا رجبی که جهت پیگیری وضعیت پناهندگان ایرانی به ترکیه رفته بود، دیدار کرده بود و رژیم از آن آگاه بود. مقامات امنیتی رژیم سناریوی کثیفی را در ذهن می پروراندند و می خواستند از زبان مهرداد بگویند که زهرا رجبی حامله بوده و مجاهدین برای جلوگیری از بروز یک افتضاح اخلاقی او را در ترکیه به قتل رسانده اند.
مهرداد حاضر به شرکت در چنین پروژه ای نشد ولی همان موقع با کمال تعجب مشاهده کردم فریدون گیلانی در مصاحبه با حسین مهری برنامه ساز رادیو 24 ساعته لس آنجلس موضوع قتل زهرا رجبی را تلویحا ناشی از اختلافات درونی مجاهدین دانست. چیزی نگذشته بود که رضا معصومی یکی از عوامل ترور زهرا رجبی و علی مرادی توسط پلیس ترکیه دستگیر شد و در دادگاه به نقش خود و عوامل سفارت در این قتل اشاره کرد و محکوم به حبس ابد شد.

حمایت از جداشدگان از مجاهدین یا ...؟
خاطراتی که از فریدون گیلانی در ذهنم داشتم را بیان کردم تا بپردازم به فراخوان اخیر او در مورد کمک به جداشدگان از مجاهدین در کمپ تیف. 
فریدون گیلانی در نامه سرگشاده خود که به سختی می توان اطلاعات درستی را در آن یافت این بار تحت پوشش دفاع از تعدادی انسان دردمند جدا شده از مجاهدین پا به میدان می گذارد و خطاب به مردم و نیروهای سیاسی ضمن آن که خود را «شاعر و  نویسنده شما» می خواند با لحنی زشت، هتاک و دور از انصاف که حقد و کینه از آن می بارد، می نویسد:
«رهبری سازمان مجاهدین مرتكب جنایت تكان دهنده دیگری شده است كه با تعریف عام انسان ها و سازمان ها و احزاب آزادیخواه جهان « نه فراموش شدنی است ، نه بخشودنی !‌» تا جائی كه من می دانم ، در تاریخ معاصر سابقه نداشته است كه جریانی به نام اپوزیسیون ، نیروهای خود را كه می خواسته اند آزادانه حرف شان را بزنند و تصمیم بگیرند ، نه تنها از حق اختیار و انتخاب محروم كند ، بلكه آنان را به دشمن مشترك بشریت كه در این مورد ارتش و سرویس جاسوسی ایالات متحده باشد ، تحویل بدهد تا مورد وحشیانه ترین شكنجه ها قرار بگیرند . »


فکر می‌کنم در طول ۴ سال گذشته به جز مجاهدین، رژیم و مزدورانش، کمتر کسی به اندازه‌ی من در جریان فعل‌و انفعالات درون کمپ پناهندگی تیف که تحت نظارت نیروهای آمریکایی بود، قرار داشته باشد. در طول این مدت با احساس مسئولیت وضعیت کسانی که می‌خواهند همچنان شرافت‌شان را حفظ کنند، دنبال کرده ام و از آنچه در تیف می گذشت باخبر بودم.  
تعدادی از دوستانم به ویژه کسانی که دوران سخت زندان را با هم گذراندیم در کمپ تیف بودند. در تماس هایی که با من داشتند یکی از نگرانی هایشان جلوگیری از سو استفاده رژیم بود. چندتایی خوشبختانه به اروپا رسیده‌اند و من همچنان نگران وضعیت بقیه شان هستم و در فکر این که هرچه از دستم بر میآید برای نجاتشان انجام دهم.
البته تعداد بسیار بیشتری از دوستان و هم زنجیرانم همچنان در قرارگاه اشرف حضور دارند و بر ایستادگی در مقابل رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی پای می‌فشارند.
همانطور که نمی‌توانم در رابطه با سرنوشت دوستانم و کسانی که نیاز به کمک داشتند بی تفاوت باشم، نمی‌توانم پس از خواندن جعلیاتی که توسط فریدون گیلانی تحت پوشش دفاع از آنها نوشته شده، سکوت کنم.
پس از راه‌اندازی کمپ تیف می‌دانستم رژیم و عواملش در آن‌جا جولان خواهند داد. زمینه مساعد برای فعالیت رژیم در آن جا فراهم بود. افراد مختلفی در کمپ بودند که طعمه‌های خوبی برای رژیم محسوب می‌شدند. بعدها شاهد آن بودم که رژیم با صرف انرژی و پول هنگفت سرمایه گذاری بزرگی روی آن ها کرده بود. راه اندازی «انجمن نجات» و «بنیاد خانواده سحر» و بسیج سایت های ایران اینترلینک، ایران دیده بان و ... تنها بخشی از فعالیت های رژیم است.
صرف نظر از موضعی که درباره‌ی مجاهدین می‌توان داشت این واقعیت را نمی‌توان کتمان کرد که رژیم و مجاهدین در دو سوی میدان نبرد هستند و هر کدام مترصد فرصتی که به دیگری ضربه بزند. از نظر من ضربه رژیم به مجاهدین و یا هریک از گروه های سیاسی و دشمنانش، ضربه به همه مایی که در مبارزه با آن کوشا هستیم محسوب می شود و باید نسبت به آن حساس بود.
زندان که بودم تلاش می‌کردم تا آن جا که مقدور است حتا اگر شده یک نفر را از همکاری با رژیم و یا رفتن به سوی او باز دارم و یا از راه رفته، بازگردانم. به عنوان یک انسان برایم سخت است فردی را که روزی با ما بوده و مبارزه را انتخاب کرده در مقام مزدوری رژیم ببینم. اعتقادات سیاسی یا ایدئولوژیک، ملاک من برای کمک به افراد نیست بلکه مرزبندی آنان با رژیم برایم مهم است که از سوی بسیاری از جداشدگان از جمله دوستانم رعایت می شد.
برخلاف بسیاری که به خاطر مطامع سیاسی و یا ضدیت با مجاهدین یا منافع خاص و یا به منظور تقرب به رژیم به جداشدگان مجاهدین نزدیک می‌شدند، برای من نزدیکی و کمک به آنها از جنبه انسانی مطرح بود.
از یاد نباید برد که رژیم بیش از هر کس دیگر علم دلسوزی برای جداشدگان از مجاهدین را به دوش می کشد و در این زمینه فعال است. مثلا بتول سلطانی که به تازگی به خدمت رژیم درآمده در مورد خدماتی که رژیم در اختیار متقاضیان جداشده از مجاهدین می گذارد،می گوید: 
«کلیه کسانی که تحت پوشش بنیاد قرار گرفته اند و همچنین کسانی که هنوز به این بنیاد وصل نشده اند با حفظ هوشیاری در قبال طرفندهای (ترفند) باند رجوی برای بدام انداختن آنها در صورت برخورد با موارد زیر بسرعت از هر طریق ممکن مسئله را از طریق تلفن، ایمیل و یا پیام از طریق افراد و یا انجمن های مستقر در اروپا و آمریکا باطلاع شبکه بنیاد خانواده سحر برسانند.
دستگیری، درگیری، تحت تعقیب قرار گرفتن و یا مواجه شدن با هر گونه برخورد قانونی و یا غیر قانونی
- نیاز به وکیل در زمینه مسائل استقراری، پناهندگی و مهاجرتی در مسیر خروج از عراق تا کشور مقصد.
- مشکلات در تهیه مایحتاج روزمره (غذا، لباس، اسکان، تلفن و کارت تلفن با شارژ مکفی)
- هر گونه موردی که در آن خود شخص وضعیت را اضطراری تشخیص دهد. »
http://www.iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=4508
آن‌چه در این نوشته نقل می‌کنم بر اساس تحقیقات مستقل من از کسانی است که در کمپ تیف بسر می‌بردند و علیرغم داشتن انتقادات جدی به مجاهدین همچنان شرافت انسانی خود را حفظ کرده و دارای مرزبندی مشخص با رژیم و عناصر وابسته به آن هستند. آنها حتا در سخت ترین شرایط نیز انتقاداتشان به مجاهدین را وسیله ی تقرب و نزدیکی به رژیم و عوامل آن نکردند که بیش از هرچیز سلامت نفس شان را نشان می دهد.

فریدون گیلانی در لفافه‌ی شعارهای بی محتوای «ضدامپریالیستی»، چندین دروغ بزرگ را به هم بافته است.
حقیقت از این قرار است که در جریان بازجویی از نیروهای مجاهدین توسط ۷ نهاد ویژه دولتی و خصوصی آمریکایی، آنها به صورت‌‌های گوناگون به نیروهای مجاهدین که به دلایل قابل فهم به شدت تحت فشار بودند، وعده می‌دادند که در صورت جدایی از مجاهدین به صورت پناهنده به آمریکا و اروپا منتقل خواهند شد. چیزی که پس از گسست آنها از مجاهدین به وقوع نپیوست و مشکلات زیادی را در 4 سال گذشته برای جدا شدگان از مجاهدین پدید آورد. از یاد نبریم که مجاهدین با ضربه بزرگ و مهلکی روبرو بودند که نه تنها هر نیروی سیاسی‌ بلکه هرکشوری را می‌توانست تا مرز نابودی پیش ببرد. شیرازه‌ی کشور عراق بعد از حمله نیروهای آمریکایی و متحدانشان به گونه‌ای از هم پاشیده است که به سختی می‌توان آن را دوباره جمع و جور کرد.
بی مناسبت نخواهد بود اگر تصور کنیم اصرار مأموران آمریکایی به نیروهای مجاهدین برای جدایی از این سازمان و استقرار کمپ تیف در مجاورت قرارگاه اشرف به منظور از هم پاشاندن مجاهدین بوده باشد. حتا بدون داشتن آگاهی نسبت به شرایط کمپ تیف، برای یک ناظر بیطرف و بی غل و غش روشن است آن چه فریدون گیلانی می گوید واقعیت ندارد.
فریدون گیلانی در نامه سرگشاده مزبور حتا روی دست کسانی که به اختیار و انتخاب خود به دامان رژیم بازگشته‌‌ و با هدایت نیروهای اطلاعاتی رژیم فعالیت میکنند، بلند می شود. چرا که هیچ‌یک از آن‌ها که مصاحبه‌هایشان در سایت‌ها و رسانه‌های رژیم درج شده، مدعی نشده‌‌اند که مجاهدین آنها را برای شکنجه به آمریکایی ها تحویل داده‌اند؟ آیا طرح چنین ادعاهای واهی خوش خدمتی به رژیمی که هست و نیست یک ملت را به غارت برده، نیست؟ هیچ‌ یک از آن‌ها تا امروز مدعی نشده است که «مورد وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها توسط آمریکا قرار گرفته‌» است. اتفاقاً برعکس همگی آن‌هایی که به دامان رژیم بازگشته‌اند و من مطالبشان را با دقت و به طور کامل خوانده‌ام، تأکید بر این دارند که مجاهدین تا آخرین لحظه تلاش می‌کردند با برخوردهای گوناگون از رفتن آن‌ها به کمپ تیف جلوگیری کنند که البته دلایل انجام این کار قابل فهم است.
این همه جعل و فریبی را که فریدون گیلانی به کار می بندد چه می‌توان نامید؟

اصغر فرزین یکی از اعضای سابق مجاهدین که به نزد رژیم بازگشته و سپس برای اقامه شکایت علیه مجاهدین توسط رژیم به عراق بازگردانده شده، در مورد چگونگی انتقال خود به کمپ تیف می‌گوید:
«زمانی که نیروهای ائتلاف و آمریکا عراق را اشغال کردند به نیروهای آمریکایی پناهنده شدم که نهایتا در بهمن 1382 (فوریه 2004) به اردوگاه پناهندگان آنان موسوم به TIPF منتقل گردیدم. در اسفند سال 1383(مارس 2005) بصورت داوطلبانه و به درخواست خودم به ایران و نزد خانواده ام در بوشهر بازگشتم.»

چنانچه ملاحظه می شود او مدعی است که « به نیروهای آمریکایی پناهنده» شده است.
حتا اگر به ادعای کسانی که استخدام رژیم در آمده اند توجه کنیم، تعدادی از آن‌ها مطرح کرده‌اند برای رساندن خودشان به کمپ آمریکایی‌ها از دست مجاهدین گریخته‌اند.
برای مثال بتول سلطانی یکی از کسانی که به تازگی به استخدام رژیم در آمده و سخنگوی «بنیاد خانواده سحر» شده و بین عراق و ترکیه تردد می‌کند در باره‌ی رفتن‌اش به کمپ تیف می‌گوید:

«من سال گذشته یعنی در سال 2006 در حالیکه عضو شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق بودم از قرارگاه اشرف فرار کرده و به قرارگاه امریکایی ها موسوم به TIPF رفتم.»

http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=4341

تا آن‌جا که می‌دانم مجاهدین برای ممانعت از رفتن افراد به کمپ تیف در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف بخشی را به کسانی اختصاص داده‌اند که نمی‌خواهند در روابط تشکیلاتی آنها بمانند.  
این واقعیت را حتا جواد فیروزمند (۱) یکی از عوامل رژیم در پاریس و سخنگوی «انجمن حمايت از مهاجرين و ايرانيان مقيم فرانسه (آريا)» که توسط وزارت اطلاعات راه‌‌اندازی شده در مصاحبه با بی بی سی بیان می‌کند:‌
«در داخل قرارگاه اشرف نیز که سازمان مجاهدین خلق اداره آن را همچنان در دست دارد، عده ای حدود دویست نفر از جداشدگان از مجاهدین هستند که حاضر نشده اند به اردوگاهی که نیروهای آمریکایی برای جداشدگان احداث کرده اند منتقل شوند و در مکانی جداگانه در داخل قرارگاه از آنها نگهداری می شود.»

جواد فیروزمند خود از جمله کسانی است که پس از حضور در کمپ تیف در رابطه با رژیم قرار گرفت و توسط صلیب سرخ به ایران بازگشت. وی بلافاصله با کمک وزارت اطلاعات به پاریس اعزام شد و هنوز گرد راه از تن نتکانده، انجمن مزبور را به نام او کردند.
سایت ایران اینترلینک برخلاف گفته های فریدون گیلانی به فعالیت‌های بتول سلطانی عامل رژیم و سخنگوی بنیاد خانواده سحر اشاره کرده و از قول او می‌نویسد:
«خانم سلطانی ... اطلاع داد که نیروهای ارتش امریکا مستقر در کمپ اشرف اعلام نموده اند که کلیه کسانی که بتوانند خودشان را به نیروهای امریکایی رسانده و تقاضای پناهندگی به آنها داشته باشند می توانند تحت حفاظت کامل نیروهای ارتش امریکا از قرارگاه اشرف خارج شده و در وحله اول تحت حفاظت نیروهای امریکایی و در مرحله بعد زیر چتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد قرار گیرند. تلفن های ارتباطی در اختیار نیروهای امریکایی قرار داده شد که در صورت لزوم در اختیار افراد خارج شده قرار داد شود. همچنین مقام مسئول امریکایی در این رایزنی ها اعلام نمود که بر خلاف شایعاتی که سازمان مجاهدین در داخل قرارگاه بوجود آورده است، نیروهای امریکایی نه تنها هیچ فردی را برخلاف خواسته خودش مجددا بر نگردانده و به سازمان پس نخواهند داد بلکه در حال حاضر در حال بررسی وضعیت کسانی هستند که سازمان مجاهدین خلق بعنوان "خروجی" در داخل قرارگاه "به زور" نگاه داشته است. »


چنانچه ملاحظه می شود لااقل به تعبیر وابستگان رژیم و سایت های وزارت اطلاعات در خارج از کشور یک هماهنگی بین نیروهای آمریکایی و آن ها موجود است.
با توجه به آن چه در بالا ذکر شد مشخص است لااقل هیچ گونه همکاری بین مجاهدین و نیروهای آمریکایی در زمینه تحویل نیروها به آمریکایی ها نیست. در حیرتم که چگونه می‌توان به این سادگی حقیقت را واژگونه جلوه داد و دم از انسانیت زد؟
معلوم نیست فریدون گیلانی که این گونه بر طبل احساسات ضد آمریکایی و ضد امپریالیستی‌ می‌‌کوبد، چگونه جانب کسانی را می‌گیرد که به اعتراف خودشان به «آمریکایی‌ها پناه آورده‌اند»؟ آیا این یک بام و دو هوا نیست؟

فریدون گیلانی در ادامه می‌‌‌نویسد:  

«رهبری این سازمان كه اكنون به صورت دست افزار ارتش متجاوز ایالات متحده و سی آی ا عمل می كند ، عده ای از جوانان ما را كه از ظلم و جور و جنایات عنان گسیخته ی جمهوری اسلامی به تنگ آمده بودند و برای جنگ با اسلامیست های حاكم بر ایران ، به آنان پیوسته بودند، به این دلیل كه زیر بار نوكری ارتش متجاوز ایالات متحده برای رسیدن به قدرت موهوم نرفته بودند و می خواستند مثل انسانی آزاد اظهار نظر كنند، به آمریكائی ها تحویل دادند و بنا به سنت سازمانی خود ؛ منتها این بار در رابطه با نوكری امپریالیست های اشغالگر ؛ به سی آی ا و پنتاگون گزارش دادند كه همه ی این جوانان ، مامور و مزدور جمهوری اسلامی اند .»
چنانکه ملاحظه می‌شود فریدون گیلانی در این پاراگراف نیز به دروغ بر موضوع «تحویل» نیروهای مجاهدین به «آمریکایی‌» ها تأکید می‌کند و از اساس واقعیت را وارونه جلوه می دهد. او حتا درباره انگیزه جدایی افراد از مجاهدین هم حقیقت را نمی گوید. به سختی می توان در میان جداشدگان کسی را یافت که دلیل اش برای جدایی از مجاهدین آن چه گیلانی می گوید باشد.
فریدون گیلانی به تضاد داستان خود واقف است. او به خوبی می داند نمی تواند مدعی شود که افراد به خاطر مبارزه با امپریالیسم آمریکا از مجاهدین جدا شده و به کمپی که آمریکایی ها تشکیل داده اند، رفته اند! اکثریت قریب به اتفاق آنها حتا در کمپ تیف به کار برای نیروهای آمریکایی مشغول بودند و ساعتی یک دلار دستمزد می گرفتند. به همین دلیل گیلانی موضوع تحویل «مبارزان ضد امپریالیست» به نیروهای شکنجه گر آمریکایی از سوی مجاهدین را جعل می کند. اشتباه نشود من نه به کارکردن افراد در قبال دریافت مزد ایرادی دارم و نه به زندگی شان در کمپ تیف. این انتخاب آنان است. حرف من قلب واقعیت از سوی فریدون گیلانی است. 
از نظر نبایستی دور داشت که بنا به گزارش رادیو بی بی سی به نقل از «دفتر مطبوعاتی نیروهای تحت فرماندهی آمریکا در عراق»، تعداد380 نفر از نیروهایی که به تعبیر فریدون گیلانی « زیر بار نوكری ارتش متجاوز ایالات متحده برای رسیدن به قدرت موهوم نرفته بودند و می خواستند مثل انسانی آزاد اظهار نظر كنند» به نزد رژیم بازگشته‌اند! لابد در نظر فریدون گیلانی آنها در حاکمیت ولایت فقیه مثل انسانی آزاد اظهار نظر می‌کنند و به مبارزات «ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی» خود مانند او می پردازند.

اظهارات فریدون گیلانی برای من که از نزدیک پروسه فوق را دنبال کرده ام و به خوبی با زوایای آن آشنا هستم از آن‌جایی مشمئز کننده است که بر اساس اطلاعات موثقی که از کانال‌های مختلف غیرمجاهد کسب کرده‌ام و در صحت‌ آن‌ها تردیدی ندارم، واقعیت چیزی دیگری را نشان می دهد. پس از اعلامیه بهمن ماه ۱۳۸۶ مجاهدین خلق مبنی بر این که « درب اشرف به روي پناهجويان و هر كس كه خواهان كمك باشد باز است و از هر ‏رسيدگي و كمكي  كه در توان و مقدوراتشان باشد دريغ نمي كنند» که بعداً در اطلاعیه ۲۳ فروردین ۸۷ مجاهدین هم تکرار شد، بیش از ۱۰۰ نفر از ساکنان کمپ تیف برای دریافت کمک مالی نزد مجاهدین در اشرف رفتند.
طی این مدت بر اساس اطلاعاتی که از کانال های گوناگون کسب کرده‌‌ام و محاسباتی که داشته‌ام سازمان مجاهدین خلق متحمل هزینه هنگفتی شده و مبلغ نزدیک به ۳۰۰هزار دلار کمک مالی در اختیار اعضای جدا شده‌ خود قرار داده است. این کمک‌ها در اشرف، کردستان، ترکیه و یونان در اختیار متقاضیان قرار داده شده است. مبالغی که در ترکیه و یونان در اختیار افراد قرار گرفته رقم‌های بیشتری را نسبت به دریافت های اولیه نشان می‌دهد. می توان ساعت ها در رابطه با تأیید و یا رد انگیزه این کمک ها صحبت کرد اما نمی توان واقعیت را کتمان کرد. عده ای این کمک ها را دریافت کردند و عده ای نه؛ من برای هر دو گروه احترام قائلم. البته آن کس که از مجاهدین کمک نمی گیرد اما دستش را به سوی رژیم دراز می کند مد نظر من نیست. مطمئنا برای او احترامی قائل نیستم. برای دریافت این حجم از کمک مالی، مجاهدین شرط و شروطی را قائل نشده‌‌ اند. کافیست فرد به مجاهدین مراجعه و تقاضای کمک کند و رسیدی را مبنی بر دریافت حداقل ۱۳۰۰ دلار آمریکا و ۲۵۰ هزار دینار عراقی امضا کند. کسانی که تقاضای کمک بیشتری کرده‌اند، پول‌های بیشتری را دریافت کرده‌اند. من بسیاری از آن‌ها را به نام می‌شناسم و از مقدار پولی که دریافت کرده‌‌اند، اطلاع دارم.
این در حالی است که فریدون گیلانی مدعی است مجاهدین اعضای جداشده را به آمریکایی‌ها تحویل داده‌اند تا شکنجه شوند!
حتا سایت ایران اینترلینک وابسته به وزارت اطلاعات هم بر موضوع کمک مالی مجاهدین صحه گذاشته و می‌نویسد:
«سازمان مجاهدین خلق در روزهای اخیر با مراجعه به این افراد (از طریق یکی از جداشدگانی که توسط سازمان به استخدام در آمده است)به هر یک 1300 دلار و 250 هزار دینار عراقی (جمعا حدود 1500 دلار) پیشنهاد کرده و ما بازای آن خواستار امضای مدارکی توسط افراد گردیده که مدارک مبنی بر خوش رفتاری سازمان مجاهدین با جداشدگان و حرف های معمول فرقه ای است.»


مسعود خدابنده یکی از عوامل رژیم در انگلیس و گرداننده سایت ایران اینترلینک در باره میزان کمک‌های پرداختی مجاهدین به افراد می‌گوید:‌
«... همین الان [سازمان مجاهدین] مجبور شده است در ترکیه 5000 دلار و در پاریس بیش از 20000 دلار برای خاموش کردن موقت و حتی چند روزه و با همان امضا گرفتن فرقه ای به افراد بدهند.»

http://www.iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=4632

در سایت اینترلینک مصاحبه ای آمده بود مبنی بر این که فردی با مراجعه به مجاهدین از کمک های یاده شده بهره منده شده و سپس به نزد رژیم رفته است. آن ها از این اقدام به عنوان «زرنگی» یاد می کنند. 

فریدون گیلانی در ادامه، دروغ‌‌های بزرگتری را تحویل خلایق بی‌خبر از همه جا می‌دهد که نتیجه‌ای جز مخدوش کردن جنایات و شکنجه‌های بی حد و حصر رژیم جمهوری اسلامی در زندان‌ها ندارد. او می‌گوید:‌

«ارتش متجاوز و جنایتكار ایالات متحده ، از سال 2003 كه عراق را وحشیانه بمباران و اشغال كرد ، به مدت پنج سال و تا همین اواخر كه می گویند زندان تیف بسته شده است ، جوانان ما را چنان شكنجه كرده است كه بازجویان و شكنجه گران زندان های اوین و گوهر دشت و دیزل آباد و عادل آباد و آن همه نا آباد دیگر، باید روی دست استادان شان آب بریزند :  دست شان را شكستند ، پاشان را شكستند ، روزهای متعدد به آنان بی خوابی دادند . شهادت های این جوانان كه من اكنون مستقیما با آنان تماس دارم و تا رهائی شان از یونان و عراق ( اربیل عراق ) و تركیه و هر جای دیگر ، به یاری شما مردم ، از پا نخواهم نشست ، تصویری دست كم برابر با گزارش هائی كه سازمان های جهانی از گوانتانامو داده اند را پیش چشم ما می گذارد . »

اصولاً شکنجه به منظور دست یابی به اطلاعات است. هرکس خرده هوشی داشته باشد می‌داند که اعمال شکنجه های وحشیانه در تیف نمی تواند مومضوعیت داشته باشد. ذکر این نکته ضروری است که در چند سال گذشته موارد محدودی از ضرب و شتم به هنگام مقاومت افراد در مقابل اقدامات تنبیهی نیروهای آمریکایی وجود داشته که در مواردی موجب آسیب دیدن دست و پای تعداد انگشت‌شماری شده است. آیا به چنین چیزی شکنجه‌هایی بدتر از شکنجه‌های اوین و گوهردشت و ... می‌‌گویند؟ افراد را به خاطر عدم رعایت مقررات کمپ و ... حتا به ابوغریب نیز فرستاده اند، اما این چیزی نیست که فریدون گیلانی تبلیغ می کند. فریدون گیلانی حتا خاطرات دشمنان مجاهدین که در کمپ بوده‌اند و روزشمار خاطراتشان را در سایت‌های رژیم انتشار داده‌اند، نخوانده‌ است وگرنه اینگونه بی‌گدار به آب نمی‌زد و ادعاهای واهی را بیان نمی کرد. برخورداری از امکانات پزشکی و غذایی که لااقل هیچ خانواده‌ی عراقی از آن برخوردار نبود کجا و شرایط بدتر از زندان اوین و گوهردشت و ... کجا؟
بایستی توجه داشت درباره‌ عراقی صحبت می‌کنیم که جهنم است. پس از اشغال بیش از ۴ هزار آمریکایی و صدها هزار عراقی از هنگام اشغال عراق کشته شده‌اند ولی در طول این مدت هیچ صدمه ای متوجه ساکنان تیف نشده است.
آیا پیام نوشته‌ی سراسر جعلی گیلانی این نیست که آن‌چه در سایه نظام جمهوری اسلامی آن هم در بدترین زندان‌هایش می‌گذرد، بهتر از کمپ‌های تحت نظر آمریکا است؟ آیا این دعوت غیرمستقیم و تحت پوشش دفاع از حقوق بشر از مردم نیست که به همان رژیم جمهوری اسلامی و جنایت هایش بسنده کنند که این طرف اوضاع خراب تر است؟

به عنوان کسی که «از حق انسان‌ها دفاع می‌کند» و جنایات رژیم در زندان ها را دیده است، می گویم  اتفاقا این فریدون گیلانی است که در پوشش شعارهای پرطمطراق ضد امپریالیستی «آب روی دست» شکنجه گران رژیم می ریزد و  نگاه ها را از نقطه اصلی دور می کند. 

فریدون گیلانی در ادامه می‌‌نویسد:

«تا جائی كه من عجالتا می دانم ، یكی از این جوانان هنگام عبور از رودخانه عراق به سمت تركیه غرق شده ، و یكی شان هم هنگام عبور با جلیقه نجات از آب های تركیه به سمت سواحل یونان .»

فریدون گیلانی ناجوانمردانه به خونخواهی حسن میرزایی برخاسته که در کمپ تیف جزو کسانی بود که از مجاهدین حمایت به عمل می‌آوردند. او به هنگام ورود غیرقانونی به یونان توسط پلیس این کشور، همراه با 5 تن دیگر از جداشدگان دستگیر و تحویل ترکیه داده شد. تلاش دولت ترکیه برای دیپورت آنها به عراق با مخالفت مقامات کردستان عراق مواجه شد. پلیس ترکیه آنها را با ضرب و شتم مجبور به گذر از رودخانه مرزی بین ترکیه و عراق کرد. در پی اقدام غیرانسانی پلیس ترکیه حسن میرزایی به همراه دو پناهجوی سوری غرق شدند.
حسن میرزایی به هنگام خروج از عراق بیش از ۴ هزار دلار از مجاهدین کمک مالی دریافت کرده بود.

حسن نعمتی یکی دیگر از جداشدگان در آب‌‌های میان ترکیه و یونان در حالی غرق شد که خواهرش در آمریکا به سر می‌برد و به خاطر سفر به ایران و حساسیت‌های رژیم حاضر نشده بود کمک مالی در اختیار او قرار دهد.
حسن با جلیقه نجات به آب زده بود ولی پیش از رسیدن به ساحل، جلیقه‌اش را در آورده بود که منجر به غرق شدنش شد.     
فریدون گیلانی برای سومین بار در این نامه به دروغ بر تحویل «نیروهای» مجاهدین به «شکنجه‌گران ارتش آمریکا» تأکید می‌کند و با لحنی زشت می نویسد:  

«بنا به ادبیات رهبری خود این سازمان « عبرت تاریخ » است تشكیلاتی كه روزگاری سرود « سر كوچه كمینه ، سرباز آمریكائی » و  « امریكا ، آمریكا ، مرگ به نیرنگ تو ، خون جوانان ما ، می چكد از چنگ تو » را سر می داد و مستشاران نظامی آمریكائی را در ایران « مجازات انقلابی » می كرد ، اكنون به چنین ورطه ای از مزدوری و نوكری آمریكائی ها در غلتیده باشد كه نیروهای خودش را به جرم اظهار عقیده و نظر و رای ، تحویل شكنجه گران ارتش آمریكا بدهد . شما فكر می كنید این واقعیت را به كجای ریش تاریخ باید تف كرد ؟!»

سؤال من از خوانندگان این سطور این است، فکر می‌‌کنید در قبال کسی که  تا این حد دروغ به هم می‌بافد و در مقابل واقعیت می ایستد چه باید کرد؟ آیا «ریش تاریخ» در این جا هم معنی می یابد؟

گیلانی در ادامه می‌‌نویسد:

«شش تن از این جوانان كه نام ها شان را دارم ، اكنون در بخش دیپورت زندان آتن اسیرند . عده ای از آنان شب ها را در پارك های آتن در كارتن می خوابند و با وجودی كه گاهی از سطل های آشغال و كلیسا چیزی برای خوردن می گیرند ، گرسنه اند و از پلیس یونان كتك می خورند .عده ای شان دنبال راهی می گردند كه خود را به كشوری امن برسانند . و شرم آورتر آن كه خیلی هاشان نیاز به درمان دارند و چون هویتی به آنان داده نشده ، نمی توانند به هیچ بیمارستان و درمانگاهی مراجعه كنند . و بازهم مهم تر آن كه هیچ یك از اینان نمی خواهند به جهنم جمهوری اسلامی برگردانده شوند و همه شان ضد ارتجاع و ضد امپریالیست‌اند . به همین جهت است كه شما صدای آنان را از صدای آمریكا كه صدای رسمی سی آی ا است ، نمی شنوید . و به همین جهت است كه همكاری چند ساله و تنگاتنگ رهبری مجاهدین و آمریكائی ها اشغالگر ، نگذاشته است جهان آزاد ، آن گونه كه شاید و باید، از این ماجرای هولناك آگاهی یابد و همانگونه نسبت به آن واكنش نشان دهد كه نسبت به زندان گوانتانامو داده است . »

جهت اطلاع خوانندگان عزیز بایستی بگویم که خوشبختانه افرادی که در زندان یونان به سر می بردند پس از ثبت تقاضای پناهندگی نزد دولت یونان، آزاد شده اند. البته آزادی آنها هیچ ربطی به فریدون گیلانی و  نامه سرگشاده ای که به زبان فارسی نوشت و برای عده ای از ایرانیان فرستاد ندارد بلکه لااقل من خود از یک ماه پیش ضمن پیگیری وضعیت این افراد از طریق مراجع بین المللی، درخواست مداخله این نهادها برای آزادی آنها را داشتم. لابد دوستان دیگری نیز چنین کردند و خوشبختانه تلاش هایشان نتیجه داد؛ اما برگردیم به اصل موضوع. گوانتانامو جزیره‌ای است دورافتاده و محصور در کوبا که تنها نظامیان آمریکایی به آن دسترسی دارند، چگونه جزئیات رفتار آمریکایی‌ها با زندانیان گوانتانامو در همه جا حتا سنای آمریکا مطرح شده است و دادستان آمریکا به خاطر دفاع از منافع آن ها استعفا داده است اما جایی خبری از کمپ تیف و شکنجه های غیرانسانی آن نیست و اطلاعاتی از این دست تنها به دست فریدون گیلانی می‌رسد؟  چرا سی آی ا تلاش نمی کند اخبار گوانتانامو یا ابوغریب به جایی درز نکند و فقط تلاشش را گذشته که صدای افراد تیف به جایی نرسد؟
چگونه است رفتار آمریکایی‌ها در ابوغریب از پرده بیرون افتاد ولی کسی چیزی در مورد تیف نمی‌داند؟ ۳۸۰ نفر از افراد تیف به نزد رژیم در ایران بازگشته‌اند، جلو افشاگری آنها را چه کسی گرفته است؟ چرا آنها از چنین داستان‌های مهیجی که فریدون گیلانی از آن‌ مطلع است، سخنی به میان نمی‌آورند؟ آیا رژیم با آمریکا ساخت و پاخت کرده است که جنایت آمریکا و «منافقین» از پرده بیرون نیافتد؟ تمامی افراد تیف توسط صلیب سرخ جهانی و کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل بدون حضور مقامات آمریکایی و مجاهدین به صورت جداگانه مورد پرسش قرار گرفته اند چرا هیچ یک از آنان چنین چیزهایی را بیان نکرده اند؟ چرا 30 نفری که هم اکنون در اروپا به سر می برند از چنین چیزی سخن نمی گویند. چرا همان هاکه توسط رژیم به فرانسه آورده شدند و خبرش را رادیو فردا و بی بی سی با آب و تاب دادند چنین چیزهایی نگفتند. آیا همکاری چندین ساله مجاهدین و نیروهای اشغالگر نگذاشته «جهان آزاد» از ماجرای هولناک آنها با خبر شود؟
نمی دانم چرا فریدون گیلانی در میان رسانه‌های آمریکایی اتفاقاً یقه صدای آمریکا را می‌گیرد که لااقل از بقیه ضد رژیمی تر است؟ او مدعی است که صدای آمریکا به خاطر وابستگی به سی آی ا صدای این افراد را انعکاس نمی‌دهد! این در حالی است که طی ماه های گذشته رژیم اتفاقا بیشترین فشار را روی صدای آمریکا گذاشته است. رادیو فردا و بی بی سی بنگاه سخن پراکنی انگلیس تاکنون ده‌ها خبر در این رابطه داده اند. از جمله

آیا این دو رادیو به مبارزان ضد امپریالیست آمریکا و انگلیس تعلق دارد؟

گیلانی سپس خطاب به نیروهای کرد ایرانی می‌نویسد:
«نیروهای كرد ایرانی كه احتمال دارد امكاناتی در منطقه كردستان عراق داشته باشند ، در مورد هشتاد جوانی كه در اربیل عراق مورد تهدید جدی تحویل دادن به جنایتكاران جمهوری اسلامی ، یا حذف فیزیكی توسط رهبری آمریكائی ی مجاهدین و كردهای آمریكائی ی حزب دموكرات كردستان عراق به رهبری مسعود بارزانی و اتحادیه میهنی كردستان عراق به رهبری جلال طالبانی قرار گرفته اند ، مسئولیت نجات جان آنان را به عهده دارند و اگر كوتاهی كنند ، بدهكار وجدان خود خواهند شد . منظورم ، به طور مشخص ، مثلا حزب كمونیست ایران و كومله است . »

چنان که ملاحظه می‌شود فریدون گیلانی به صورت مشمئز کننده‌ای از حذف فیزیکی جداشدگان مجاهدین توسط «رهبری آمریكائی ی مجاهدین و كردهای آمریكائی ی حزب دموكرات كردستان عراق به رهبری مسعود بارزانی و اتحادیه میهنی كردستان عراق به رهبری جلال طالبانی» دم می‌‌زند و از کومله کمک می خواهد! آیا گیلانی از روابط نزدیک کومله با نیروهای کرد عراقی که از آن ها به عنوان کرد آمریکایی نام می برد بی خبر است؟
آیا مجاهدین نمی‌‌توانستند هنگامی که این افراد نزدشان بودند، خودشان را از شرشان خلاص کنند؟ در عراق بی در و پیکر چه کسی متوجه می شود و یا اصولا برای چه کسی اهمیت دارد؟
تا آن جا که می دانم محل زندگی جداشدگان در اربیل متعلق به رژیم است. حل و فصل مسائل صنفی آنها در حال حاضر متأسفانه با رژیم است. محمود خالقی گرداننده‌ی ساختمانی که در آن زندگی می‌کنند از بدو ورود به کمپ تیف، روابط ویژه‌ای با کنسولگری رژیم داشته است.  
چگونه می شود این همه دروغ و جعلیات به هم بافت و از «بدهکاری وجدان» دم زد؟ 
فریدون گیلانی سپس از افراد زیر نام می‌‌برد و آن‌ها را در زمره‌ی کسانی معرفی می‌کند که ضد امپریالیست و ضد ارتجاع هستند:
« حمزه طوماری ، موسی مرزبان ، علی احمدی ، محمد احمدی ، عادل خیری ، سعید صداقتی ( كه در زندان دیپورت آتن خواب و آرام ندارند ) ، و علیرضا موذن تبریزی ، سیدعلی میری ( نویسنده و شاعر سی ساله ایلام ) ، حسین بلوجانی ، عادل مطلبی ، مایكل پطروسیان ، محمد رضا ( رحیم ) خداقلی و... و... و... »
راستش هیچ تمایلی ندارم در مورد تعدادی انسان مستأصل و نیازمند کمک پرده دری کنم اما برای روشن شدن حقیقت مجبورم چند توضیح کوتاه بدهم. برای پی بردن به صحت و سقم ادعاهای گیلانی کافیست به مصاحبه‌ی برادران احمدی با سایت اینترلینک وابسته به وزارت اطلاعات در خارج از کشور رجوع کنید. خودشان مدعی هستند که برای پیدا کردن کار به ترکیه آمده‌‌اند. انگیزه‌شان برای پیوستن به مجاهدین را نه مبارزه با ارتجاع و امپریالیسم که کاریابی اعلام می‌کنند. گیلانی در حالی این دو را ضد ارتجاع و امپریالیسم معرفی می‌کند که به کنسولگری رژیم در اربیل مراجعه و پاسپورت‌هایشان را تمدید کرده‌اند. من نسبت به موقعیت دردناک این افراد  و دام هایی که رژیم از ابتدای تأسیس تیف پهن کرده واقفم و سعی می کنم کمکشان کنم تا در منجلاب فرو نروند یا از راه رفته بازگردند.
در میان همین افرادی که از طرف گیلانی مدال ضد ارتجاع و امپریالیسم بودن گرفته اند تعداد زیادی را می‌شناسم که به کنسولگری رژیم مراجعه کرده‌اند و از کمک‌های مالی نیز برخوردار شده‌‌اند.
گیلانی در حالی علیرضا مؤذن تبریزی را ضد امپریالیست و ضد آمریکایی معرفی می‌کند که اگر بفهمد چه حرف هایی پیرامون او زده شده، ممکن است واکنش منفی هم نشان دهد. او برای نزدیکی به آمریکایی‌ها کاری نیست که در کمپ نکرده باشد. او به مقامات آمریکایی اعلام کرده بود که آرزو دارد سرباز آمریکا می‌بود و به طور کامل از اقدامات آمریکایی ها در عراق حمایت به عمل می آورد. وی با پرچم آمریکا در کمپ می‌گشت و آن را در کمپ نیز برافراشته بود که به دلایل امنیتی با مخالفت مقامات آمریکایی مواجه شده بود. این را نه از بابت افشاگری علیه یک انسان مستأصل که از نظر من نیازمند کمک انسانی است بلکه برای بیان واقعیت و روشن شدن افرادی که گیلانی قصد فریب شان را دارد می گویم. وگرنه من  رژیم جمهوری اسلامی را که باعث و بانی همه این جنایت هاست مسئول همه این نابسامانی ها می دانم.
حسین بلوجانی که گیلانی از او نامبرده، در ارتباط نزدیک با بهزاد علیشاهی یکی از وابستگان رژیم در فرانسه می‌باشد. بهزاد علیشاهی بلافاصله پس از حضور در کمپ تیف با رژیم ارتباط بر قرار کرد و به ایران رفت. سپس در کنار دیگر اجناس رژیم به خارج از کشور صادر شد. کتابی را هم مراکز تحقیقاتی رژیم از پیش تهیه کرده بودند به نام او و جواد فیروزمند در فرانسه با صفحاتی رنگی انتشار دادند.
از مبارزات ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی حسین بلوجانی همین بس که با همکاری مجید روحی با مونتاژ کردن عکس سر زنان مجاهد و از جمله مریم رجوی بر روی عکس‌های پورنوگرافی و نوشتن جملات مستهجن، آن‌ها را روی یوتوپ قرار می‌دهد.
با توجه به سابقه ای که از فریدون گیلانی گفتم، آیا نبایستی نسبت به انگیزه امروز او از مطرح کردن مشکلات ساکنان کمپ تیف شک کنم؟ آیا این عمل همسو با کار مترجمی برای عوامل بسیج شده رژیم که در بالا توضیح دادم نیست؟ آیا در مورد قبلی مسئله فریدن گیلانی دفاع از حقوق بشر و یا دفاع از قربانیان نقض حقوق بشر بود که این یکی را باور کنم؟

ساکنان کمپ تیف سرگذشت غم انگیز و تراژیکی داشته اند که گاه انسان را به تعمق وا می دارد. باید شرایطی برای آن ها به وجود آورد که بتوانند هرچه زودتر از یک زندگی راحت که حق یک انسان است، برخوردار شوند. با شناختی که از آنها دارم و بر اساس تجربه های شخصی مطمئنم بیش از 90 درصد آن ها به خاطر تجربیاتی که پشت سر گذاشته اند دیگر هیچ گاه به فعالیت سیاسی روی نخواهند آورد. آنها نیاز به کمک و مساعدت مالی و حقوقی دارند، نه شعارهای صد من یک غاز ضد امپریالیستی امثال فریدون گیلانی و همکارش محمد حسیبی که همسو با منافع رژیم است.  آنها نیاز به آرامش روحی و روانی دارند، نبایستی از آنها استفاده ابزاری کرد و یا اجازه چنین کاری را به افراد فرصت طلب و عوامل رژیم داد.
افراد و گروه هایی که در چند سال گذشته در ضدیت با مجاهدین سنگ جداشدگان از آنها را به سینه می زدند، کدام اقدام حقوقی واقعی و موثر را برای نجات آنها جز هیاهوهای گاه و بیگاه انجام داده اند؟ چه مقدار پول و امکانات در اختیار این افراد قرار داده اند؟ معلوم است که هدفشان دفاع انسانی از این افراد نیست.
ماه هاست محمد حسیبی که خود را «مصدقی» می نامد و در توهینی آشکار به مصدق شیخ حسن نصرالله تروریست و آدمکش بین المللی را «مصدق ثانی» معرفی می کند، به صدور اعلامیه های شداد و غلاظ در این زمینه دست زده است. من از او می پرسم کدام کمک مالی یا حقوقی را به جداشدگان از مجاهدین کرده است؟ حسن نعمتی که امروز سنگ دفاع از او را به سینه می زنند به خاطر نداشتن هزار دلار که به قاچاقچی بدهد، خودش را به آب زد و جان داد این در حالی است که محمد حسیبی به یکی از برنامه سازان تلویزیونی در لس آنجلس پیشنهاد راه اندازی یک کانال تلویزیونی را کرده بود و قول داده بود که یک میلیون دلار در این راه سرمایه گذاری کند. ای کاش ایشان بخش ناچیزی از یک میلیون دلار وعده داده شده را خرج این افراد می کرد.
در بی پرنسیبی و سقوط اخلاقی محمد حسیبی همکار فریدون گیلانی در این پروژه، همین بس که چند ماه پیش در نامه ای خصوصی با مطرح کردن اطلاعاتش در مورد جداشدگان مجاهدین، از من خواست چنانچه اطلاعاتش نادرست است آن‌ها را تصحیح کنم. من پاسخی خصوصی به او دادم و ضمن ارائه توضیحاتی به مواردی از تلاش‌هایم برای کمک به ساکنان تیف اشاره کردم که به هیچ وجه نمی‌خواستم انتشار بیرونی یابد که رژیم متوجه‌ی اقداماتم شود و به این ترتیب راه نفوذم را ببندد. متأسفانه او برای بهره برداری شخصی بدون رعایت کوچکترین پرنسیبی نامه‌ام را که خصوصی بود، انتشار داد و یک نسخه‌اش را نیز برای مزدوران رژیم در سایت ایران اینترلیک (بخوانید وزارت اطلاعات رژیم) ارسال کرد. چگونه می‌توان به چنین فردی که به اعتماد دیگران خیانت میکند، دوباره اعتماد کرد؟ چگونه می توان انگیزه های او را انسانی دانست؟  
بایستی اضافه کنم لینک و آرشیو کلیه برنامه های تلویزیونی حسیبی و گیلانی بر روی سایت نگاه نو که توسط جعفر بقال نژاد یکی از عوامل دستگاه اطلاعاتی رژیم در نروژ اداره می شود، موجود است. این سایت روزانه به تبلیغ گفته های این افراد می پردازد. در تبلیغات این سایت قهرمانان ملی ای چون سعید سلطانپور، مسعود احمد زاده، سعید محسن، محمد حنیف نژاد و ... جنایتکار و آدمکشمعرفی می شوند. آیا غیر منصفانه است بپرسم چگونه سایتی که قهرمانان ملی را آدمکش و جنایتکار معرفی میکند اینقدر به فریدون گیلانی و محمد حسیبی و برنامه ی تلویزیونی اش التفات دارد؟

ایرج مصداقی

23 ژوئن 2008


www.irajmesdaghi.com

 بعد از تحریر:

قسمتی از نامه‌ی تعدادی از جداشدگان از مجاهدین که به تازگی به فرانسه آمده‌اند را در زیر ملاحظه می‌کنید: این نامه متعلق به افرادی است که فریدون گیلانی آن‌ها را ضدآمریکایی و ضد امپریالیست معرفی کرده و مدعی بود مجاهدین آن‌ها را برای شکنجه کردن به آمریکایی‌ها تحویل داده‌‌اند. مروری بر آن به سادگی دروغ‌پردازی‌های گیلانی را برملا می‌کند. لازم به توضیح است که این افراد کوچکترین گرایشی به مجاهدین ندارند.
متن نامه تسلیم شده به سفارت امریکا در پاریس
کریگ روبرتس استپلتون، سفیر دولت و نماینده ویژه و تام الاختیار ریاست جمهوری امریکا در فرانسه
عالیجناب:
قبل از هر چیز و بعنوان مقدمه تشکر خود از نیروهای ارتش امریکا در عراق را بخاطر خلع سلاح فرقه تروریستی مجاهدین خلق در سال 2003 که کمک موثری در نجات ما از چنگال این فرقه نمود ابراز نمائیم. ما اذعان می کنیم که بدون آن امکان نجات ما از اسارت این گروه تروریستی میسر نبود.
ما این نامه را از طرف افرادی می نویسیم که همچون خود ما بشدت بدنبال راهی هستند تا خود را از چنگال این گروه تروریستی در عراق نجات دهند.
ما اکنون توانسته ایم پس از عبور از خطرات و سختی های فراوان خود را به کشورهای اروپایی و نقاط امن برسانیم . ما بسیار متاسفیم که به شما گزارش کنیم که نیروهای ارتش امریکا اگر چه به هیچ وجه در این سالها مزاحم ما و دوستانمان نبوده اند، ولی از طرف دیگر هیچ اقدامی هم برای کمک به ما برای نجات از این فرقه تروریستی و بازگشت به زندگی معمول و عادی نکرده اند. 

http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/2836.rahayi.24.6.08.HTM